«...صبوری کنید...»

بله. رسم روزگار چنین است.



تاریخ 1405/1/27
ساعت 23:12
Download

این نوشته‌ قرار است به درازا بکشد؛ (البته شاید) و مانند تمام نوشته‌های بلند این صفحه، سه بند مهم و ابتدایی دارد: اگر تا انتها نخواندید، نپسندید. اگر تا انتها خواندید و پسندیدید، نوشتن نظر را فراموش نکنید. و سر آخر، با حمایت از من و این صفحه، مهربانی کنید.


چهار-پنج روزی گذشت از آخرین تقلاهای من برای نوشتن چیزی در اینجا. (شاید هم بیشتر.) آنقدر گذشت که رشته کلام آن روز‌ها از دستم گریخت و حالا قطع به یقین قرار است وصله‌پینه‌ای از آن حرف‌ها را اینجا بخوانید. نمی‌دانم واقعا چهار-پنج روز گذشت یا من اینگونه احساس می‌کنم. اما قرار بود این حرف‌ها، شب پایان مهلت ترامپ منتشر شوند. (و احتمالا با شروع دوباره جنگ مصادف شوند و باز هم شام آخری دیگر.) از همین رو قطعاتی که در میانه هر سه بخش از این نوشته خواهید شنید، با آن ماجرا قرابت معنایی خواهند داشت؛ (البته شاید) و فاصله معنایی بسیاری از آنچه که در اینجا نوشته‌ام؛ (البته شاید) و قرابت معنایی شدیدی با علاقه‌مندی‌ها و حفره‌های من؛ ( قطع به یقین.)

بیشتر بخوانید...





ده: حرف تازه‌ای برای گفتن ندارم.



تاریخ 1405/1/9
ساعت 21:11

پس، شعر کهنه بخوانید...

نام او «مُقَطّع» است. «او» خطابش می‌کنم، زیرا که آن را موجودی زنده در نظر دارم. زیرا که ادبیات ذاتی زنده دارد. او، مقطع است. تکه تکه است. با مکث نوشته و خوانده می‌شود. ویژگی‌اش در مکث‌های اوست. تاریخ تولد قطعات را به یاد نمی‌آورم. دسترسی به منبع اصلی‌شان هم ندارم تا تاریخ دقیق هر‌یک را استخراج کنم. جز قطعه آخر، که در دی ماه هزار و چهارصد و چهار زاده شده است.


واژه شهید

چسبِ زخمِ آبخورده‌ای‌ست

که خونِ آب‌اناری رنگِ «اندرزگو» را

بند نمی‌آورد.

 

حافظه‌ای که در سرِ من متورم شده

تا غروب

نیمی از جمعیتِ این خیابان را

به کشتن خواهد داد.

و بعد

در سر خطِ خبرها

همچنان

با ب تیترِ ضخیمِ شماره ٢٨

خواهند نوشت:

«فزایشِ ۸/۳ درصدی ترافیکِ خیابانِ...»

 

تلویزیون را خاموش می‌کنم.

و سعی می‌کنم به یاد نیاورم

که یادم نمی‌آید

سال ۸۳

کجا بوده‌ام.

 

تنها زنی که ملکه ذهن من است

فعلِ حال

«کوته‌نظری»ست.

زیبا، آراسته، بلند قامت

شبیه «مالِنا»

که در شرایطِ نادری

همخوابه مقبولیّتِ نیمِ به جا مانده

در آن سوی خیابان می‌شود.

 

تلویزیون را خاموش می‌کنم.

و سعی می‌کنم بدونِ درزِ خبری تازه

برای سبُک کردنِ بارِ جهان

در خیابانی که منتهی به هیچ کجای گذشته نیست

مرگِ شخصِ نامقبولِ دیگری را متصور شوم.

 

مهره‌های سیاه...

مهره‌های سفید...

یکی

پس از

دیگری.

 

تلویزیون را خاموش می‌کنم.

نیاز باشد

تو را هم خاموش می‌کنم.

حتی اگر به وقتِ غروب

در این سوی خیابان

کنارِ من ایستاده باشی.

و سر خطِ خبرها

با ب تیترِ ضخیمِ شماره ۲۸

نوشته باشند:

«دو تن از عاملانِ افزایشِ ۸/۳ درصدی ترافیکِ خیابان...»

 

تلویزیون را خاموش می‌کنم.

بیشتر بخوانید...





تازه‌تر
کهنه‌تر
A Theme Crafted By MONOLOGIST
خانه