«...صبوری کنید...»

بی‌خوابی.



تاریخ 1405/2/8
ساعت 23:54
Download

بی‌خوابی جانوری از من ساخت

که جهان را میشی فربه می‌دید

بی‌خبر از آنکه شکار، خاطره‌ای بود

که پدرانم نیز از یاد برده بودندش

 

و بی‌خبر بود از آنکه

پیر گرگ درون من

در آخرین ملاقات با عشق

دو دندان نیشش را

سمباده کشیده است

 

اینک مزه‌ای جز خون خویشتنم

به زیر دندان من نیست

و پیش مردمک تار من اکنون

ابرهای فربه در گذرند

و من هر شب

به روی سنگ سری مزار خویش

مرگ را به انتظار می‌نشینم

 

 بشارتی نفرینی اما در من پابرجاست

که صبح نیز

چون به انتظار نشستن من برای مرگ

در انتظار من نشسته‌ است

 

چشم ها را باید بست

و لحظه‌ را ندید

 

و گوش ها را باید بست

و لحظه را نشنید

 

و دهان را باید بست

و لحظه را نگفت

 

و دست ها را باید بست

و لحظه را نگرفت

 

و پای را باید رها گذاشت

و باید رفت

 

پیش از آنکه صبح نفرینی

دمیدن بگیرد

 

باید رفت

تا که دو دندان خونخواره‌ی قندیل وار زمستان

بر بستر خالی عاشق فرو رود

نه در جگرش

 

عاشقی که شکار را

همچون پدرانش

به فراموشی سپرده‌ بود

 

عاشقی که شباهنگام

دمی که صلح را لقلقه می‌کرد

شکار شب شد

 

پیش از آنکه بتواند خلوتش را

به لبخندی

بیاراید.    


Download

تاریخ ثبت تصاویر و نگارش شعر را فراموش کرده‌ام. پس، بدون تاریخ.




دایره.



تاریخ 1405/2/8
ساعت 15:09
Download

به من بگو، دردِ مفصل

دردِ قرص‌های مفصل

به من بگو، خوب و مفصل

از کدام سو تو برگشتی؟

 

صبح دیروز، خسته‌تر بودی

صبح امروز، خسته‌تر هستی

صبح فردا، خدا داند...

صبحِ دیگر، زنده‌ای مشتی؟

 

ای خونِ من، خونِ مرده

بایست لطفن، خونِ مرده

ای که دائم خونی‌ام کردی

ای که دائم رفت و برگشتی

 

ظهر دیروز، خسته‌تر بودی

ظهر امروز، خسته‌تر هستی

ظهر فردا، خدا داند...

ظهرِ دیگر، زنده‌ای مشتی؟

 

مُرده بودی، مردِ مرده

مُرده ماندی، مردِ مرده

مُرده مُرده، خرده خرده

به مزاری مُرده برگشتی

 

عصر دیروز، خسته‌تر بودی

عصر امروز، خسته‌تر هستی

عصر فردا، خدا داند...

عصرِ دیگر، زنده‌ای مشتی؟

 

بی‌گناهی، همیشه بر داری

بی‌پناهی، همیشه تب داری

بی‌سواری، در سفر هستی

بی‌مکانی، به سوی برگشتی

 

شام دیروز، خسته‌تر بودی

شام امروز، خسته‌تر هستی

شام فردا، خدا داند...

شامِ دیگر، زنده‌ای مشتی؟

 

چک بزن، به گونه‌ی زر دار

چک بزن، بزززززن لاکردار

چک بزن تا که برگردم

به خودم، چک برگشتی.

 

شب دیروز، خسته‌تر بودی

شب امروز، خسته‌تر هستی

شب فردا، خدا داند...

شبِ دیگر، زنده‌ای مشتی؟


بدون تاریخ است.




روندگان.



تاریخ 1405/2/7
ساعت 13:09
Download

چند دانه مورچه در خواب می‌بیند. جلو می‌آیند تا توک پایش و می‌گویند: «جهت تشکر از بابت ضیافت پدر خدمت رسیدیم.» از خواب می‌پرد. روبان مشکی توی دستش عرق کرده، مچاله شده. قاب عکسش را زل نگاه می‌کند: «به درک. من فقط دو تا دست داشتم. چند نفرتان را می‌توانستم نگه‌دارم! خودت را برد مرده‌شور. خوب می‌شد اگر نگاهت را هم می‌توانست ببرد. عالی می‌شد...» چند دانه مورچه، ریزه‌های نارگیل را از روی میز جا به جا می‌کنند. با تیغه دستش می‌کشدشان توی ظرف خرما. می‌اندازد توی سطل زباله: «این از خرما.» قاب عکس را هم پشت‌بندش: «این هم از خدا.» روبان مشکی را عرق کرده و مچاله می‌گذارد توی جیب پیراهن مشکی‌اش: «لازم می‌شود. یکی دوتا که نیستند. روندگان، روندگان، روندگان، این روندگان... این روندگان.»




تازه‌تر
کهنه‌تر
A Theme Crafted By MONOLOGIST
خانه