«...صبوری کنید...»

هشت: حرف تازه‌ای برای گفتن ندارم.



تاریخ 1405/1/6
ساعت 20:44

پس، شعر کهنه بخوانید...

نمی‌توانم حساب کنم که دوباره چند ساعت فاصله افتاد؛ میان لحظه‌ای که شروع به نوشتن کردم و حالا که دارم ادامه‌اش را می‌نویسم. و اصلا چه باید بنویسم. و اصلا آن لحظه نخستین، چه می‌خواستم بنویسم. (در حقیقت حالا که شروع به نوشتن کرده‌ام و قصد دارم این نوشته‌ را کامل کنم، پس از سه بار وقفه، تقریبا ۲۴ ساعت از اولین کلمات این نوشته گذشته است. به جز شعر‌ها، باقی مطلب که نقش مقدمه را دارد، چیز باارزشی نیست. اما نمی‌دانم چرا با سماجت می‌خواهم چیزی در ابتدای شعر‌ها بنویسم.) بازگشت دوباره‌ام به وبلاگ‌نویسی این مسئله را برایم کاملا روشن کرد و بهم فهماند که من نمی‌توانم به آن صورت مرسوم و معمول وبلاگ‌نویسی چیزی بنویسم. من، امیال و عواطف و حرف‌ها و اتفاق‌ها را عادت داشته‌ام همیشه جمع کنم و در قالب شعری کوتاه یا بلند و یا داستانی کوتاه یا بلند یا آن زمان که در توانم بود چیزی طرح و رسم کنم در قالب یک خط‌خطی بروز بدهم. حالا وقتی با شکل عادی کلمات روبه‌رو هستم، نمی‌دانم چه باید بنویسم.

باور داشتم، هرچیزی ارزش فکر کردن را دارد، اما هر چیزی ارزش اندیشیدن را ندارد. هر اندیشه‌ای ارزش نوشته شدن را دارد، اما هر نوشته‌ای ارزش منتشر شدن را ندارد. هر نوشته به هرطریق منتشر شده‌ای ارزش خواندن را دارد، اما هر خوانده‌ای ارزش فکر کردن به آن را ندارد. و هر چیزی ارزش فکر کردن را دارد، اما ارزش اندیشیدن به آن شیوه را ندارد. حالا من چقدر به این باورم شباهت دارم؟ نمی‌دانم. و ربط آن به این نوشته عقب مانده چیست؟ نمی‌دانم. در سرم می‌گویند: «هر انسانی حق حیات را دارد، اما هر انسانی ارزش حیات را ندارد.» و ارزش‌ها را چه کسی و چه چیزی تعیین می‌کند؟ نمی‌دانم.

در ساعات دیر وقت چهارشنبه سوری، پسرکی را دیدم که در جیبش چیزی پنهان کرده بود و قصد داشت لذات کودکانه ارضا نشده خود را با آن «ترقه سوتی - به گفته خودش» ارضا کند. در همین حین یکی از آشنایانش داشت او را ارشاد می‌کرد که بگیر و ببند است و وضعیت خطری‌ست و بچه‌ای و دردسر برای خودت درست نکن. جوان دیگری پرسید که چرا نمی‌روی آن محله که نزدیک‌تر به شماست و چهارشنبه‌اش سور بیشتری دارد، تا همانجا خودت را خلاص کنی، چیزی با آن جوان گفت که در خاطرم نمانده و بعد ماجرای ساعتی قبل‌تر را تعریف کرد. ماجرا این بوده که دو جوان با بمب‌دستی در محله این پسرک، در و دیوار ساکنین را نشانه می‌رفته‌اند و از آنجایی که ماشین برادر پسرک مذکور جلو در خانه پارک بوده، از این مسئله ناراضی شده و پلاک آن دو جوان موتورسوار را برداشته تا گزارش کند؛ برادر پسرک مذکور البته، نه خودش. پسرک این ماجرا را با حسی توام با اعتماد به نفس و رضایت تعریف می‌کرد و در همان حال گوش به زنگ بود تا خیابان خالی که شد، خودش را وسط خیابانی که محل عبور و مرور خودشان نبود و حداقل دو محله فاصله داشت با محل سکونت خودشان، همانجا خودش را وسط خیابانی غریبه خلاص کند. من به این فکر می‌کردم که بد، همیشه و در همه جا بد نیست. ممکن است بد در اختیار ما و برانگیزاننده امیال ما - هرچند با شکلی تغییر یافته - باشد و خوب تلقی شود. برای مثال، انفجار یک بمب دستی در کنار ماشین برادر من، یا بر در خانه من بد است و باید گوش عامل آن را پیچاند، اما انفجار یک ماده مترقه دیگر به دست من، در وسط خیابانی که من از آن عبور و مرور نمی‌کنم و محدوده زندگانی من نیست، اشکالی ندارد. پس باید دوباره پرسید: ارزش‌ها را چه کسی و چه چیزی تعیین می‌کند؟ می‌خندم و می‌گویم: پسربچه‌ای که امری را برای دیگری اخ و برای خود به‌به می‌داند. نمی‌دانم. آیا این حرف‌ها نوشتنی و گفتنی‌اند؟ یا برای پر کردن عریضه است؟ درست گفتم؟ نمی‌دانم.

این‌ها هم به نوعی ترقه‌ها و سوت‌سوتک‌های من هستند. برای ارضای لذات کودکانه ارضا نشده‌ام. برای گریختن از آن خط مشی‌هایی که نمی‌دانم از کجا آمده‌اند. برای فروپاشاندن و فروریزاندن ارزش‌هایی که نمی‌دانم ساخته و پرداخته کیست. آیا درست می‌گویم؟ نمی‌دانم. در هر حال این‌ها هم به نوعی ترقه‌ها و سوت‌سوتک‌های من محسوب می‌شوند. و بعد، منفجر شدن من یا منفجر شدن آن‌ها، وسط خیابان غریبه‌ای که تعلقی به آن ندارم. حتی فکر می‌کنم ترقه‌های من نم‌کشیده‌اند و احتمال منفجر شدنشان چیزی حدود صفر است. و من از بیخ، از معنای تلاش زله شده‌ام. حتی تلاش برای منفجر کردن خودم. براهنی آن را خوب تشریح کرده‌است: «متلاشی، تلاشی، تلاش.» آیا به جا مثال آوردم؟ نمی‌دانم. چند جمله عقب برمی‌گردم؛ به نم‌کشیدن. در واقع به کل، من زندگی نم‌کشیده‌ای دارم. به همان اندازه هم که زندگی‌ام نم‌کشیده‌است، من نم‌ پس نداده‌ام. این مانند جمع شدن آب داخل یک اتاقک آجری‌ست. در ابتدا چیزی معلوم نخواهد بود. سپس نم‌کشیدن‌ها و نم پس‌‌دادن‌ها را خواهید دید. و بعدتر، از لای چند آجر و از چند سوراخ، آب داخل آن بشکه آجری سرریز خواهد شد. و سر آخر، انفجرَ - ینفجرُ - انفجار. به نوبت خود درست تشریح کردم؟ نمی‌دانم. (به هیچوجه دوست ندارم این‌ها را اینجا بنویسم. این فکر‌ها را من برای جای دیگری آماده کرده بودم. خیلی مضطربم.) علاوه‌برتر از این، آن زندگی نم کشیده‌ من، در اصل، یک خرابه‌ نم‌کشیده‌است. من در یک خرابه زندگی می‌کنم. در یک شهرستان خرابه، در یک منطقه خرابه، در یک خیابان خرابه، در یک کوچه خرابه، در یک خانه خرابه، در یک اتاق خرابه، در یک جسم خرابه... و هرگز هیچکس - آن‌هایی که من را می‌بینند و می‌شناسند - این موضوع را باور نمی‌کند. و علت همه این‌ها یک چیز است: نم‌پس‌ندادن. من تاریک شده‌ام. خیلی بیشتر از همه تاریکی‌ها تاریک‌تر. گاهی احساس می‌کنم من خود شب شده‌ام. یک ماده تاریک هستم انگار. از درک آن خلق الله عاجز مانده‌اند. یک تاریکی و سیاهی لزج و سیال شده‌ام. آدم‌ها چطور یک بطری پر از جوهر سیاه‌رنگ را حمل می‌کنند؟ با اضطراب، درست است؟ من یک بطری پر از جوهر سیاه شده‌ام. من خیلی سعی می‌کنم خودم را با احتیاط حمل کنم. تمام ترسم این است که منفجر شوم، نم پس بدهم، از دست خودم پایین بیافتم و بشکنم. من فکر می‌کنم زندگی‌های بسیاری را سیاه‌ کرده‌ام. مثل یک بطری عطر کوچک ارزان قیمت. دیده‌اید که چطور هر جا که بگذارید نم پس می‌دهد؟ یا وقتی به دستش می‌گیرید، همیشه یک جای دستتان عطری می‌شود؟ اما نمی‌توانید پیدا کنید که از کجا نم پس می‌دهد. من با همان نم پس دادن‌‌های نامحسوس، زندگی‌های بسیاری را سیاه کرده‌ام. و تمام ترسم این است که منفجر شوم، نم پس بدهم، از دست خودم پایین بیافتم و بشکنم. من فکر می‌کنم زندگی‌های بسیاری را سیاه‌ کرده‌ام. اما اگر آن‌ها دروغ گفته باشند چه؟ اگر بد، در حقیقت بد نباشد چه؟ اگر در جایگاه به خصوصی آن امر، بد تعبیر شود چه؟ سرمه بر پشت پلک یک بزرگسال یعنی زیبایی؛ اما، سرمه بر لب یک نوزاد یعنی مرگ. (به هیچوجه دوست نداشتم این‌ها را بنویسم. این فکر‌ها را من برای جای دیگری آماده کرده بودم. حالا خیلی مضطرب‌تر هستم.) (می‌روم قدم بزنم. چند نخ سیگار دود کنم و برگردم. باقی‌اش را بعدا خواهم نوشت. این هم وقفه چهارم.)


باز می‌گردم

این منم

مردی با دردهای ابدی

باز می‌گردم

این منم

مردی با رنج‌های ابدی

این منم

با کلاهی بر سر

«باراتا»

با پوتین‌های گِلی چهارفصل

باز می‌گردم

این منم

با پالتویی

که یک جیبش را شعله سیگار سوراخ کرده

باز می‌گردم

در شب

این منم

مردی در تبعید ابدی...

بیشتر بخوانید...





شش: حرف تازه‌ای برای گفتن ندارم.



تاریخ 1405/1/5
ساعت 16:46

پس، شعر کهنه بخوانید...

آن‌ها نیاز به ویرایش و بازبینی ندارند. شاید همه‌شان مربوط به ۴۰۲ یا ۴۰۳ باشند. میلی به اصلاحشان، چه از نظر وزن و عروض و چه از نظر محتوا و قالب ندارم. آن‌ها خام و دست نخورده خلق شده‌اند و من هم آن‌ها را خام و دست نخورده پذیرفته‌ام و حتی زیبایی و رسایی‌شان را نیز در همان خامی و دست نخوردگیشان می‌بینم. دوستشان دارم و در خلوت خود، گاه به گاهی مرورشان می‌کنم و یا برای دوستان می‌خوانم و از آن جهت که خامند، به آسانی و مستقیم من را به لحظه آمدنشان و احساس و تجربه‌ای که در آن لحظه داشته‌ام می‌کشانند. در شعر دوم اشاره به «سئزن» و «سیبل جان» شده است. هر دو، سئزن آکسو و سیبل جان از خوانندگان مورد علاقه من و اهل ترکیه‌اند که در سال‌های دور بارها باعث شیدایی و فسردگی من شده‌اند و هنوز هم می‌شوند. و گوگوش که آلبوم اعجازش می‌تواند همیشه آن روی سکه احوال من را نشان بدهد. تاریخ دقیق اشعار را به یاد ندارم، به جز شعر اول که در ۱۷ خرداد ۱۴۰۳ سروده شده‌ است. دو شعر دیگر هم با توجه به قالبشان که میان چندین قالب لنگ می‌زنند یحتمل در همان حوالی سروده شده‌اند. شاید از اواخر ۱۴۰۲ تا به همان ایام.

شعر‌های تازه‌تر من، از قوالب عروضی دوری می‌کنند، مگر شکل‌های دگرگونه شده از غزل که تحت تاثیر جریان پست مدرنیسم است. یا دوبیتی‌ها و قطعه‌ها که آن‌ها هم از رباعی شدن اکراه دارند. مهم‌ترین چیز‌هایی که اواخر نوشته‌ام در قالبی آزاد قرار دارند که دوست‌دارم آن را «مُقَطّع» بنامم و یا اشعاری کوچک و هایکو مانند و یا بلند و پرخاش‌گونه و یا اعترافی... که باز نشر آن کوتاه‌ها را در اینجا غیرضروری می‌بینم. مگر بلند‌ترها که شاید در روز‌های آتی بازنشرشان کردم. اما گذشته از این‌ها و شعرهای کهنه‌ای که این اواخر در اینجا بازنشر کرده‌ام و چند تای دیگر نیز خواهم کرد، مدت‌هاست که چیزی ننوشته‌ام و یا اگر چیزی هم شروع به نوشتنش کرده‌ام ناقص مانده است. علت آن هم دوری از مطالعه ناخواسته و یا مطالعه آثار غیر منظوم است که ذهن را از مبحث نظم پراکنده می‌کند. از طرفی دیگر تمرکزم بر روی قالب داستان، از آن رو که نمی‌توان همه چیز و همه ایده‌ها را در نظم گنجاند و گاه باید خواه یا ناخواه در دیگر قوالب ادبی نیز سرک کشید، ایده‌های منظوم را از سرم پرانده است و چیزی که باقی مانده یا نثر شاعرانه است یا نظم نثرگونه. و از این قبیل چیز ها...

بیشترش از سر ناچاری و ندانمکاری‌ست. انسان هرگز مفهوم آزادی را درک نخواهد کرد. تنها وسعت زندان است که او درک و لمس می‌کند. اینجا هم زندان دیگری‌ست. مانند باقی زندان‌هایی که در گذشته درشان فعالیت کردم و سپس به دلایلی از بودن در آن‌ها به تنگ آمدم و گریختم. (با خودم این را بسیار تکرار می‌کنم که اگر قرار نیست آزادی را مزه کنم، پس لااقل بگذارید در زندان فراخ‌تری در اسارت باشم و اگر این اختیار را ندارم که آزادی را انتخاب کنم، پس زندانی فراخ را برمی‌گزینم.) از درک زندان تازه‌تر خسته‌ام و حتی باز نشر این‌ها هم چیزی جز تمدید یک شکنجه نیست. بیشترش از سر ناچاری و ندانمکاری‌ست. از این است که دقیقا نمی‌دانم باید چه کار کنم. با اینکه می‌دانم باید در کدام مسیر قدم بردارم. از این است که احساس امنیت ندارم. احساس امنیت از صلاح سرمایه گذاری مجازی در یک پلتفرم داخلی نو پا، میزان وسعت کاربران، وجود همصدایی و الباقی مسائل... به چیزهای بسیاری فکر می‌کنم اما از بازگویی آن‌ها به اطرافیان یا نوشتن و اشتراک آن‌ها می‌پرهیزم. نه از سر خودسانسوری یا تقیه، بلکه از سر بی‌حوصولگی، خستگی، بی‌تاثیری در روند گذر این روز‌ها، یاسین در گوش خران خواندن و الباقی موارد... . ترجیح می‌دهم حتی در برخی موارد، فکر کردن و تحلیل درونی بسیاری از اتفاقات را نیز نادیده بگیرم و دست بردارم از این اعتماد به نفس که من هم چیزی در این روزگار بارم است. و به والدین هرکسی که فکر می‌کند چیزی در این روزگار بارش است، نامه‌های فدایتان شوم پست کنم. نصرت رحمانی - خدایش بیامرزد و روحش قرین مورفین باشد انشالله - بندی داشت که می‌گفت: «تو هیچکاره‌ای / مانند یک وزیر / من هیچکاره‌ام / یعنی که شاعرم.» همه‌اش همین است. آزادی را نچشیده در زندانی که روز به روز بی‌اختیار کوچک‌تر و کوچک‌تر می‌شود نشسته‌ایم و هرکس دارد از گوشه‌ای چیزی بلغور می‌کند و خود را چیزی به حساب می‌آورد. اما همه هیچکاره‌اند. همه هیچکاره‌ایم.

دست برداشته‌ام. دلم می‌خواهد حتی بیشتر از این‌ها هم دست بردارم. آنچنان دست بردارم که جای دستم هم‌بیاید و دیگر کسی نتواند ببیند و اثبات کند که من هم در این زندگی دستی داشته‌ام. چه اهمیتی دارد. آنانی که برای نسول گذشته تصمیم گرفته بودند، همچنان دارند برای نسول بعدی هم تصمیم می‌گیرند. نیازی هم نیست که حتی دیگر تصمیم بگیرند. این تخم خیر و فایده است که نیاز به کاشت و داشت جاهدانه دارد. تخم شر و هرزه‌گی یک دانه یک جا بیوفتد کافیست، تا آنجا که چشم کار می‌کند ریشه می‌دواند و پیش می‌رود. حالا هم پیش رفته است. نمی‌توان به سادگی دیگر پاکسازی کرد. عصر روشنگری فکر می‌کنم دیگر تمام شده است. خیلی وقت است که تمام شده است. به یاد می‌آورم که مسیح گفته بود: «هرکس خود، صلیب خود را باید به دوش بکشد.» تا چشم کار می‌کند، بر روی شانه‌ها، صلیب‌های اشتباهی و جابه‌جا شده می‌بینم که با اعتماد و امنیت، بی‌هیچ پرسشی و چرایی به بالای جلجتای مادربه‌خطایی کشیده‌ می‌شوند. زیر پای خود را اگر از هرز‌ها پاک کنم، شاخه‌های خود را اگر هرس کنم، صلیب خود را اگر به درستی به دوش خود بگیرم و به بالای جلجتای خود ببرم، شاهکار کرده‌ام. و این نهایت ابتذال و شرارت است؛ «منیت.» بازگشت همه به سوی او نیست. بازگشت همه به سوی «من» است. بازگشت همه به سوی «منیت» است. به کسی چیزی آموختن، در درجه دوم اهمیت قرار دارد. آنچه که اهمیت نخستین دارد، خودآموزی‌ست = همین «من»، همان صلیب شخصی. اما ما، نچشیده، می‌خورانیم. تن‌نزده، می‌پوشانیم. خود نیاموخته، می‌آموزانیم. آشفته بازاری‌ست که فقط از یک ایرانی فاشیست سر می‌زند. چند وقت پیش مقاله‌ای از ژیژک ‌خواندم. او نظام ایران را «کلروفاشیستی» می‌داند. و این حقیقت دارد. اینجا حاکم و محکوم، همه کلروفاشیست‌اند. خودبرتربینی، پاکسازی و حذف صدای مخالف، وفق و تغییر پذیری برای بقا، از ویژگی‌های همه ماست؛ نه فقط نظام حاکم. و گرایش به آن فردگرایی، بیش از آنکه حالتی تدافعی و به حق باشد، عوارضی‌ست جانبی که به جبر تحمیل می‌شود. به طریق آنچه نچشیده به ما خورانده‌اند، تن‌نزده به ما پوشانده‌اند و خود نیاموخته به ما آموخته‌اند. و خیری اگر در این بازگشت به فردیت آگاهانه باشد، همین است. چشیدن و تن‌زدن و آموختن، ابتدا در خود و سپس... باز هم ابتدا در خود... همین... و گفت: «جامه‌ای از آتش بود که به تن کردم و نتوانستم بر تن نگهدارم.» همین حرف‌ها و این‌ها و ناچاری‌ها و ندانم‌کاری‌ها...

اینجا هم دارد زور می‌زند شبیه کرمانشاه شود. نیمی از روشنایی روز و پاسی از شب را یکهو باران می‌گیرد و مثل چیز می‌بارد. شب از خانه فرار کردم به هوای آزاد کردن روح و ذهن... ایرپادم باطری خالی کرده بود و فراموش کرده‌ بودم شارژ کنم. هوا سرد بود. نیمکت‌ها خیس بودند. پیاده‌روی شبانه‌ای که قرار بود آزادی‌بخشی موقت و مسکنی امیدوار کننده باشد، بدل به فحش ناموسی شد و توی صورتم خورد. به خانه که رسیدم، احساس کردم شب خوبی برای مردن است. اما خوابم گرفت و از مرگ عقب افتادم. صبح که بیدار شدم، دیدم سرما خورده‌ام. باید شکرگزار باشم یا فحش بدهم؟ این، به دست آوردن بیماری‌ست یا از دست دادن سلامتی؟ شادی و پایکوبی آن‌ها هم از همین قبیل مسائل است. آن‌ها بیماری را به دست آورده‌اند. مانند کودکی که هرچه نشانش بدهی چنگش می‌زند و می‌خندد. نمی‌دانند چه بخواهند و چه مطالبه کنند. پس به اولین چیزی که اغوا کننده باشد چنگ می‌زنند. من به نا امیدی چنگ می‌زنم. به پوچی. استکان خالی را بهتر می‌شود برق انداخت؛ و توی کریستالی که می‌درخشد، هرگز هیچکسی لجن پر نمی‌کند.

بیشتر بخوانید...





تازه‌تر
کهنه‌تر
A Theme Crafted By MONOLOGIST
خانه