Download

این نوشته‌ قرار است به درازا بکشد؛ (البته شاید) و مانند تمام نوشته‌های بلند این صفحه، سه بند مهم و ابتدایی دارد: اگر تا انتها نخواندید، نپسندید. اگر تا انتها خواندید و پسندیدید، نوشتن نظر را فراموش نکنید. و سر آخر، با حمایت از من و این صفحه، مهربانی کنید.


چهار-پنج روزی گذشت از آخرین تقلاهای من برای نوشتن چیزی در اینجا. (شاید هم بیشتر.) آنقدر گذشت که رشته کلام آن روز‌ها از دستم گریخت و حالا قطع به یقین قرار است وصله‌پینه‌ای از آن حرف‌ها را اینجا بخوانید. نمی‌دانم واقعا چهار-پنج روز گذشت یا من اینگونه احساس می‌کنم. اما قرار بود این حرف‌ها، شب پایان مهلت ترامپ منتشر شوند. (و احتمالا با شروع دوباره جنگ مصادف شوند و باز هم شام آخری دیگر.) از همین رو قطعاتی که در میانه هر سه بخش از این نوشته خواهید شنید، با آن ماجرا قرابت معنایی خواهند داشت؛ (البته شاید) و فاصله معنایی بسیاری از آنچه که در اینجا نوشته‌ام؛ (البته شاید) و قرابت معنایی شدیدی با علاقه‌مندی‌ها و حفره‌های من؛ ( قطع به یقین.)


مدت‌ها بود که این کلمه‌ها و آن صدا در سرم مرور می‌شد. با وقایع ماه‌های گذشته و شروع جنگ، مرور آن‌ها سرعت گرفت و شدید‌تر شد. صدای خسرو گلسرخی و کلماتش: «اگر این آزادی وجود نداره که من حرف بزنم، می‌تونم بشینم؛ و می‌شینم.» و صدای او در آن دادگاه محو می‌شود: « من می‌شینم... می‌شینم... .» به آن عزیز گفتم: «من دلم می‌خواد بشینم.» و این مسئله نشستن را به تفصیل برای آن عزیز شرح دادم. حتی آن بیانات را که اعتراف خستگی من بود، از فرط حقیقی بودن درجایی بریدم و دوباره نوشتم تا که نگه‌داشته باشم و دوباره بخوانم. اما بعد، از فرط خستگی که حقیقی‌تر بود، پاک کردم و حالا از فرط حسرتی که حقیقی‌ترین است به یاد می‌آورم و به دنبالشان می‌گردم و پیدا نمی‌کنم. (مهدی می‌گوید: بایگانی شود در سطل زباله.)


به آن عزیز گفتم: «نشستن عادلانه‌تر است. در نشستن، کسی از همراهش جلو نمی‌زند یا از او عقب نمی‌ماند. در کنار اوست. تلاطم صفر است و می‌توان بهتر فکر کرد.» گفتم: «می‌خواهم بنشینم و فکر کنم. به خودم فکر کنم. به این که چه باید کرد. ایستادن و قدم برداشتن خسته‌ام می‌کند و اضطراب مسیر با تجربه‌ای که از نرسیدن‌ها دارم، میلم به نشستن را بیشتر می‌کند.» گفتم: «دلم مانند سال‌های گذشته همسفر برای زندگی، دیگر نمی‌خواهد. از سفر متنفر شده‌ام. مانند تنفرم از قطار و کوپه‌ها. دلم کسی را می‌خواهد که کنارم بنشیند. کنار هم بنشینیم و به این نکبتی که جلویمان است فکر کنیم. بگذاریم جهان بگذرد. از جلویمان رد شود. حتی در ازدحام کوچه خوشبخت، این آمدنی‌ها و رفتنی‌ها، این چهره‌های فرخنده از گذر وسفر، پا روی پاهایمان بگذارند و کفش‌های نوی عیدی‌مان را برینند رویشان. اما بنشینیم.» گفتم: «من دلم می‌خواهد بنشینم. دلم می‌خواهد بنشینم و به صلیبم فکر کنم که از آن آویزان مانده‌ام. دلم می‌خواهد بنشینم و به خستگی‌ام فکر کنم. خستگی در کنم. شاید سال‌های بسیار طولانی صرف خستگی در کردن کنم، اما مطمئن‌ام که به هنگام برخواستن، راضی خواهم بود.» گفتم: «شاید آن روز که برمی‌خیزم، متوجه شوم سال‌های بسیاری گذشته و وقت مرگم فرا رسیده‌است و من تمام آن‌سال‌ها را نشسته‌ بوده‌ام و به خستگی‌ام فکر می‌کرده‌ام و حالا درست به وقت مرگ بلند شده‌ام. اما مهم نیست. زیرا رضایت دارم از اینکه تمام آن سال‌ها را صرف فکر کردن کرده‌ام.» این‌ها را هم به تفصیل به شما گفتم. مجال اینکه اینهمه به تفصیل به آن عزیز بگویم در آن روز نبود. با عجله‌ای که از آن او بود، نه من، سر و ته کلام را هم آوردم و برایش نوشتم. و او آن دم اول صادقانه با من همراهی کرد و گفت کنار من خواهد نشست، اما صداقتش عمر طولانی نداشت و دو سه روزی گذشت و او رفته بود. در ازدحام کوچه خوشبخت گم شد. و من اینجا نشسته‌ام و به نکبتی که جلویم قد بر افراشته فکر می‌‌کنم. آن کوچه بمباران شده است. آینده‌ای که او انتظار می‌کشید و برای خاطر آن، تن به ازدحام کوچه فرضا خوشبخت می‌داد، در نظر من، خیلی سال است که مرده‌است. من دلم می‌خواهد تا به لحظه‌ مرگم بنشینم و فاتحه بخوانم و به این نکبت فکر کنم. و از هرکسی که ایستاده، می‌خواهد بایستد، می‌خواهد من را بلند کند و فکر می‌کند می‌تواند من را بلند کند و فکر می‌کند درد من با ایستادن درمان می‌شود و یا فکر می‌کند ایستادن شاهکار او خواهد بود و یا هر چیزی از این قبیل، نفرتِ تام دارم. من از هرچیز جعلی بیزارم.


سام و نرگس را به یاد می‌آورم. ساخته ایرج قادری به سال ۱۳۷۹. اولین بازی محمدرضا گلزار. همگی آن را با صدای حمید حامی به یاد می‌آورند: «دلم گرفت، از این قفس...» اما من با صدای آرش والا آن را مرور می‌کنم. روز‌هایی که سی‌دی‌پلیر در اوج خود بود و ریمیکس به معنای افزودن تصویر یا ویدیو به یک قطعه موسیقی و رایت کردن آن بر روی نوار سی‌دی. من قطعه کوچه از آرش والا را آن حوالی شنیدم. با سکانس‌هایی از سام و نرگس، میان سی‌دی‌های گلچین شده پدرم در دهه هشتاد. به قول شریعتی: «آری، اینچنین بود برادر.» و به قول کورت ونه‌گات: «بله، رسم روزگار چنین است.» اما بهتر از همه، هدایت گفته بود. بیش از نیم قرن پیش. «از این گه‌ترها هم خواهد شد.» به یاد می‌آورم حتی در ابتدای جمله‌اش گفته بود: «نگران نباشید.» بله. از این گه‌ترها هم خواهد شد. نگران نباشید. دهه‌ها گذشته و دارد از آن گه‌ترها می‌شود. پس می‌توان پیشبینی او را ارزشمند دانست و بر این باور بود که از این گه‌ترها هم خواهد شد. و نگرانی به خرج نداد. نگران نباشید. منتظر بمانید. از این گه‌ترها هم خواهد شد.


بیش از بیست و چهار ساعت وقفه اینجا نشسته است؛ فارغ از آن پنج-شش روزی که گذشته بود. و احتمالا بیشتر هم خواهد شد. خسته‌تر از این حرف‌ها هستم که بتوانم به طور پیوسته چیزی بنویسم و یا افکارم را به کلمه ترجمه کنم. بهار من گذشته شاید! گذشته آن روز‌ها. البته نه چندان دور. همین یک سال پیش. در طول چند ساعت جا شونده در یک مشت، می‌توانستم طولانی‌ترین نوشته‌ها را بنویسم. اما حالا نه. به قول علی: «خدیا! من را بکش. حالا نه.» می‌گذارم بیست و چهار ساعت دیگر بگذرد و دوباره به این نوشته برگردم. و این یعنی ده روز از اولین کلمات این نوشته، در گذشتن است.


بازمی‌گردم. هوا پاییزی‌تر شده. سیگار سیر صعودی دارد. وضعیت با سر دارد به سمت بدتر شدن و نامشخصی شیرجه می‌رود. وضعیت جسمانی و روحانی بیشتر و بیشتر افت می‌کند. مرض روح برجسته‌تر می‌شود. گوش‌ها حساس‌تر. دست‌ها ناگیرا‌تر. پاها کرخت‌تر. چشم‌ها ضعیف‌تر. دهان بی‌مزه‌تر. زبان لال‌تر. و از این قبیل چیز‌ها... اما مهم‌تر از همه، توان ذهنی برای پردازش چیز‌ها کمتر و کمتر می‌شود. انسان به وقت ترس به پشت سر نگاه می‌کند. به پشت سر خیره مانده‌ام. با خود می‌گویم: اگر آن روزها، به این روزها فکر می‌کردیم، مهربان‌تر می‌شدیم؟ یا اگر می‌دانستیم چنین روزهایی در انتظارمان نشسته، نیکی را بر زشتی ارجح‌تر می‌داشتیم؟ فکر نمی‌کنم. لا اقل برای من فرقی نمی‌کرد. از یک چیز مطمئن بودم آن روزها؛ اینکه از این گه‌ترها هم خواهد شد. و شد. همه چیز رو به فروپاشی رفت. روان و تن. همه چیز مانند یک سینی چای در هوا چرخید و بر زمین ترکید. وسط یک میهمانی که حاضرینش بیخبران عالم بودند. نمی‌دانم آن‌ها به خودشان آمدند یا نه؛ اما من در خودم بودم. از ابتدا در خودم بودم و می‌دانستم که آن سینی چای در میانه مهمانی به هوا خواهد رفت و بر زمین فرود خواهد آمد. و آمد. دوست‌داشتم از آنان بپرسم: آیا زیبایی‌تان نجات‌تان داد؟ و یا نجابت‌تان؟ آیا جیب‌های پر از اسکناس‌تان، حساب‌های خالی نشونده‌تان، پس‌انداز‌ها، بورس‌ها، ماشین‌ها، دغدغه‌های رویایی‌تان، ایمان‌ پوشالی‌تان، نفرت و کینه‌ شتری‌تان، نجات‌تان داد؟ درک و فهم و هوش و حواس و عقل و منطق و دو دو تا-چهارتای‌تان نجات‌تان داد؟ لباس‌های چنان و چنین‌تان، خورد و خوراک‌تان، رژیم‌های‌تان، از این نکبت نجات‌تان داد؟ آری؛ نجات‌تان داد. نجات‌تان داده بود. از درک و فهم سیر و مسیری که پیش رویمان بود، نجات‌تان داد. از بار فکرها و تنش‌ها نجات‌تان داد. شناسنامه‌ای جعلی شما را در گذر از درهای جهنم نجات‌تان داد. و باز هم نجات‌تان خواهد داد. هرزمان که جان ارزان من را، سیگار ایرانی زباله و گران قیمت نجات داد، شمارا هم این بگیر و ببند‌ها از جهنم حقیقی نجات خواهد داد. فکر می‌کنم بیرون دارد برف می‌بارد. کاش سنگ می‌بارید بر سر این احمق‌ها. بر سر آن احمق‌ها.


چهارده روز گذشت. در این چهارده روز چه کار کردم؟ هیچ. چه می‌توانستم بکنم؟ هیچ. تمام فرصتم را پای لپتاب برای ترگل ورگل کردن قالب وبلاگ گذراندم. کانتر بازی کردم. در قهوه‌خانه نشستم و خودم را با چای و سیگار خفه کردم. صفحات شما را خواندم. به گفت و گوهای کوتاه و پوچ در پیامرسان‌های داخلی تن در دادم. برنامه مطالعه‌ام را برای بار پنجم و ششم از نو نوشتم و به آن عمل نکردم. کارهای نکرده‌ را روی سر خودم آوار کردم و زیر آوارشان خوابیدم. دیر خوابیدم و دیر بیدار شدم. نخوابیدم و دیر بیدار شدم. بیست چهار ساعت، چهل و هشت ساعت، هفتاد و دو ساعت، نخوابیدم. چشم‌هایم را درآوردم. سرم را درد آوردم. انزجارم را دوچندان کردم. در خود فرو رفتم و در تاریکی درون خودم به خودم زل زدم. بیهوده نشستم. بیهوده خوابیدم. بیهوده خوردم. بیهوده ایستادم. بیهوده زندگی کردم. بیهوده زنده به گور شدم. من در این روزها خداوندگار بطالت بودم. و چهارده روز گذشت. بطالت را دو روز دیگر تمدید کردم. تا از شنبه شروع کنم. شنبه‌ای که جنگ دوباره شروع خواهد شد؟ نمی‌دانم. عزیزی دیالوگی از یک فیلم مربوط به جنگ جهانی اول در ترکیه را بسیار استفاده می‌کرد. حالا من هم آن را بسیار استفاده می‌کنم. «جنگ درونت، برای تو کافیست.» در درون من، تمام زیرساخت‌های حیاتی، پیش‌تر از این‌ها بمب‌باران و از پروسه بهره‌برداری خارج شده‌اند. دلم می‌خواهد بنشینم. همینجا. کنار میز کامپیوتر و لپتاپ و جای خوابم. بنشینم و از خانه بیرون نروم. بنشینم و خودم را وادار کنم، که به جای جنگ‌زده جنگی بیرونی که برای من نیست، جنگ‌زده جنگی باشم درونی، که تمام و کمال برای من است. دلم می‌خواهد درون گور خودم بخوابم. و پیش از مرگ، تا به وقت مرگ، کنار گور خودم بنشینم. «اگر این آزادی وجود نداره که من زندگی کنم، می‌تونم بشینم؛ و می‌شینم.»


لینک حمایت از من.

آیا آن‌ها پاداش کلمات من‌اند؟ نمی‌دانم. اما مطمئنم که آن‌ها مهربانی‌های شما هستند. من کلمه‌های عاشقانه کمی سراغ دارم. معشوقه‌ها و کلمه‌های عاشقانه بسیاری داشته‌ام. اما هرگز کلمات عاشقانه من، کلمه‌های معمول رد و بدل شده میان عشاق نبوده است. به یاد می‌آورمشان: «مغزت خسته‌ است میثم.» ، «شاعر‌ها خطرناک‌اند.» ، «تو محکوم به ادبیات هستی.» در این بین کلماتی هم هستند که فراموش کرده‌ام. اما اطمینان دارم که آن‌ها، عاشقانه‌ترینِ کلمات بوده‌اند. پس چرا فراموش کرده‌ام؟ نمی‌دانم. شاید زیادی عاشقانه بوده‌اند. «ف.ح» کلمه عاشقانه تازه‌ای در ذهنم کاشته است: «ممنون بابت کتاب پرخاش کلمه.» آیا این پاداش کلمات من است؟ نمی‌دانم. اما مطمئنم این کلمات و آن کلمات دوستی دیگر، مهربانی آن‌هاست. و فراموش نخواهم کرد.


مهدی کریمی نوشته بود: در شرایطی که تمام افراد جامعه حق دسترسی به اینترنت آزاد ندارند و نمی‌توانند آزادانه اظهارنظر کنند، نوشتن از روشن‌فکری بی‌معناست. نوشتن و سخن‌گفتن از تاریخ روشن‌فکری در فضایی که هر لحظه ممکن است - با هزار بند قانونی و غیرقانونی - صدایت را ببرند، عبث است. روشن‌فکری در خودش کلمه‌ی «روشن» دارد، پس نمی‌توان آن را غیرروشن و استعاری تشریح کرد. اگر هم کسی از آقایان و خانم‌ها و افرادی از دیگر جنسیت‌ها آمدند و گفتند که ما آزادی گفتار داریم، باید بپرسم که اگر - خدایی نکرده - من بخواهم درباره‌ی «سلمان رشدی» بنویسم و از او دفاع کنم، آزادی این را دارم که بدونِ خوردنِ اتهاماتِ شاذ به زندگی‌ام ادامه دهم؟ آیا آزادی این را دارم که به تحصیل در دانشگاه ادامه داده یا روزی استاد دانشگاه شوم؟ آیا قادرم پستی دولتی بگیرم و به کشورم خدمت کنم؟ در نظر بگیرید که سلمان رشدی یک زخم قدیمی‌ست که با خنجر خونینی التیام یافت، حال اگر موضوعی جنجالی‌تر باشد، معلوم نیست که به سرنوشت خودش دچار خواهیم شد یا داریوش فروهر!

در کامنتی برای او نوشتم: همچنان در به در به دنبال فرصت و تمرکزم تا «چاقو»یش را بخوانم. اما با گذشت زمانی بسیار طولانی، هنوز فرصت و حواس جمع برای مطالعه پیدا نکرده‌ام. تقریبا برای هیچ اثری... من فکر می‌کنم اینجا برای حرف زدن از هیچ مفهومی مناسب نیست. از هرچه که حرف بزنیم، یا به هرچه که فکر کنیم، خواهیم دید که پیش از آنکه زبان باز کنیم یا آن فکر را در سر بپرورانیم، آن مفهوم را اینجا لگد مال کرده‌اند... ما مرده‌ایم... و اینجا جهنم ماست...

مهدی کریمی پاسخ داد: با این حرف شما مخالفم که «ما مرده‌ایم»، ما هنوز زنده‌ایم و ایده‌هایمان هنوز نفس می‌کشند. چند روز پیش مقدمه یکی از رمان‌هایی (البته داستان بود. بنده رمان منتشر شده ندارم.) که خود شما نوشته بودید و آنلاین همین‌جا منتشر کرده بودید را خواندم، بسیار بر من تأثیر گذاشت، پس نمی‌توانم بگویم که آن رمان مرده است، آن رمان بیش از همه‌چیز زنده است - همچنین نویسنده‌اش. نقاشی‌ها و دل‌نوشت‌های «سهو» که می‌توان به آن‌ها خیره ماند، یا حرف‌های بچه‌های «دیجیاتو» در وبسایت‌شان، یا وب‌سایت‌های مختلف تخصصی و غیرتخصصی که هنوز زنده‌اند و وجدان نیمه‌تاریک ما را سرپا نگه داشته‌اند، همه نشان از زنده بودنِ ما دارند. ما انسان‌هایی زنده‌ایم و من در هر شرایطی به این زنده‌بودنِ همه‌یمان می‌بالم. «هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق.»

برای او در همان روز در جواب کامنتش چیزی نوشتم. اما بلاگیکس اجازه ارسال نظر را نداد و گفت در کامنت شما جملات و کلمات تکراری وجود دارد. برایم جای سوال بود که مگر انسان در حالت عادی ممکن نیست از کلمات و جملات تکراری استفاده کند! نمی‌دانم. حتما نمی‌کند. در هر حال... آن جواب را نگه‌داشتم که بلکه بتوانم به نحوی در جایی بنویسم که ممکن باشد. در نتیجه در آخرین بخش از این مطلب، آن جواب را می‌خوانید.

من یک مشکلی دارم... و آن هم جمع بستن فردیت خودم است. فکر می‌کنم مردگی شخصی را به وضعیتی جمعی بسط می‌دهم... نمی‌دانم... من فکر می‌کنم این حق من می‌تواند باشد که خودم را نمود و نمادی از یک توده ببینم و بدانم که مانند خودم است. بخشی که در طول تاریخ ایران همیشه در اقلیت بوده، در اقلیت زیسته و در اقلیت مرده است. چشمش باز بوده و دستش بسته. نمی‌خواهم خود را کنار نام‌های طلایی قرار دهم که شما بهتر از من آن نام‌ها را می‌شناسید. اما من فکر می‌کنم توده‌ای از مردم وجود دارد که از ابتدای حضورش مرده بوده است. زیست شخصی آن توده، مرگ‌زیستی‌‌ست. من چیزی برای مثال در زیست «سایه» به جز تجربه مرگ نمی‌بینم. «سایه» در «کنسرت بال در بال» مرده بود. هنگام اشک ریختن برای «کیوان» مرده بود. «گلشیری» موقع گاز دادن در کوچه پس کوچه‌های تهران از ترس ترور شدن مرده بود. «منزوی» هنگام سرودن غزل «کسی نشناخت» مرده بود. تمام زیست «صادق هدایت» مرگ زیستی‌ بوده است. «کافکا» در اوج جوانی و زیبایی از درون مرده بود. «عطار» وقتی نیشابور را مغول‌ها به خون کشیدند و او مانند سکانس معروف «پیانیست» بر روی اجساد قدم می‌زد، او هم مرده بود. در آن لحظه مرده بود. «براهنی» وقتی با هزار آرزو به ایران بازگشت مرده بود. «سید مهدی موسوی» در کنار تابلوی «به سمت ایران»، با هزار آرزو و امید و تقلا برای آزادی مرده بود. «فروهر»‌ها با همان نام‌ خانوادگی زیبا و جاودانه‌شان مرده بودند. وقتی با آن نام چشم به جهان گشودند مرده بودند. آنچه که شما زنده قلمدادش می‌کنید، زیبایی و آراستگی یک سنگ قبر است که چشم نوازی می‌کند. اغوای اثر است. «نصرت رحمانی» پیش از نوشتن «جنگجویی که شکست خورد» مرده بود. «نادر پور» و «فروغ» در عاشقانه پنهانیشان مرده بودند. «فروغ» پیش از ترور شدنش مرده بود. آن، تاثیر کلمه‌ها و تصاویر است که احساس زنده بودن را به شما القا می‌کند. پشت آن کلمه‌ها مرگ در می‌زند. «سهو» هم مرده است. من هم مرده‌ام. اثر هنری و ادبی، چیزی جز بازخوانی یک وصیت‌نامه گمشده نیست و زنده بودن اثر، تضمین زنده بودن صاحب اثر نیست. «حافظ» هم در لذت و حسرت همآغوشی با معشوق چهارده‌ساله‌اش مرده بود. این کلمات «حافظ» است که زنده است. کلمه و در کلیت، اثر یک هنرمند، تنها شاهد مرگ صاحب اثر است. شاهد مرگ‌زیستی او. اما جنس کلمه زن است. جنس اثر هنری و ادبی زن است. و شهادت زن، در پاره‌ای از ادله‌ها، مورد قبول دادگاه واقع نمی‌شود. هنر و ادب از همان ادله‌ها هستند.


بد یا خوب این کلمات را شما بهتر می‌دانید. فقط می‌خواهم شر و بار این جنازه‌ چهارده روزه را از دوشم باز کنم. همین. اگر چیزی در خاطرم آمد، با چهارده-پانزده روز تاخیر خواهم نوشت و در پست دیگری پیوست این نوشته خواهم کرد.

یا حق.