پس، شعر کهنه بخوانید...


کاشکی مادرم مرا آن روز،

از بیخ و بن هرگز نمی‌زائید.

ایل و تبارِ من، کجاهائید -

جَلدی مرا به پا بخیزانید!

 

چشم‌های خسته‌ی من را،

دست‌های بسته‌ی من را،

دو باله‌ی شکسته‌ی من را،

میانِ خوابِ خوش بمیرانید.

 

کنارِ گورِ سردِ من زین پس -

گریه ندارد چاره‌ی راهی.

ای مردمانِ من شما حتی -

نام اصیلم را نمی‌دانید.

 

من با خودم بیگانه‌ام امروز،

چیزی مرا دور و درو کرده.

بر خیکِ خود برهوی بزم‌ام را -

ای سادگان بیهوده می‌سابید.

 

سُر می‌خورم در قعرِ این غصه.

یک دست و یک ناجی کفایت نیست،

من در خودم افتاده‌ام، لطفا -

با دستِ یک دنیا بگیرانید.

 

وقتی که شمعِ شامِ من بودید -

 جز ادعا چیزی مگر بودید؟

من خوب و صادقانه یادم هست،

نوری به من هرگز نمی‌تابید.

 

خسته‌ام از شرِّ قوافی ها،

از آرزوی مرده در پشتِ تباهی ها،

در پشتِ پلکم آی حسرت‌هام -

یک دم شده حتی نمی‌خوابید!

 

چیزی به جانم مانده چون خوره،

می‌کاوم اما حاصلم صفر است.

سوی شما ناچار می‌آیم -

تا کهنه‌زخم‌ام را بخارانید.


/ تصویر برای سال ۱۴۰۱ و شعر برای عید ۱۴۰۳ است. /