پس، شعر کهنه بخوانید...

نام او «مُقَطّع» است. «او» خطابش می‌کنم، زیرا که آن را موجودی زنده در نظر دارم. زیرا که ادبیات ذاتی زنده دارد. او، مقطع است. تکه تکه است. با مکث نوشته و خوانده می‌شود. ویژگی‌اش در مکث‌های اوست. تاریخ تولد قطعات را به یاد نمی‌آورم. دسترسی به منبع اصلی‌شان هم ندارم تا تاریخ دقیق هر‌یک را استخراج کنم. جز قطعه آخر، که در دی ماه هزار و چهارصد و چهار زاده شده است.


واژه شهید

چسبِ زخمِ آبخورده‌ای‌ست

که خونِ آب‌اناری رنگِ «اندرزگو» را

بند نمی‌آورد.

 

حافظه‌ای که در سرِ من متورم شده

تا غروب

نیمی از جمعیتِ این خیابان را

به کشتن خواهد داد.

و بعد

در سر خطِ خبرها

همچنان

با ب تیترِ ضخیمِ شماره ٢٨

خواهند نوشت:

«فزایشِ ۸/۳ درصدی ترافیکِ خیابانِ...»

 

تلویزیون را خاموش می‌کنم.

و سعی می‌کنم به یاد نیاورم

که یادم نمی‌آید

سال ۸۳

کجا بوده‌ام.

 

تنها زنی که ملکه ذهن من است

فعلِ حال

«کوته‌نظری»ست.

زیبا، آراسته، بلند قامت

شبیه «مالِنا»

که در شرایطِ نادری

همخوابه مقبولیّتِ نیمِ به جا مانده

در آن سوی خیابان می‌شود.

 

تلویزیون را خاموش می‌کنم.

و سعی می‌کنم بدونِ درزِ خبری تازه

برای سبُک کردنِ بارِ جهان

در خیابانی که منتهی به هیچ کجای گذشته نیست

مرگِ شخصِ نامقبولِ دیگری را متصور شوم.

 

مهره‌های سیاه...

مهره‌های سفید...

یکی

پس از

دیگری.

 

تلویزیون را خاموش می‌کنم.

نیاز باشد

تو را هم خاموش می‌کنم.

حتی اگر به وقتِ غروب

در این سوی خیابان

کنارِ من ایستاده باشی.

و سر خطِ خبرها

با ب تیترِ ضخیمِ شماره ۲۸

نوشته باشند:

«دو تن از عاملانِ افزایشِ ۸/۳ درصدی ترافیکِ خیابان...»

 

تلویزیون را خاموش می‌کنم.


اذان،

در مناره است.

 

پارس،

در گلوی سگ.

 

شب،

اسم رمزِخواب است.

که لو خواهد رفت.

و صبح،

نام یک کوچه

که در بنبست‌اش

چند جوان

نام هم را

با شاش می‌نویسند.

 

- خواب می‌بینم -

 

موذن را

به جرم سگ‌گردانی

بسته‌اند به مناره.

 

به گریه می‌گوید:

«زندگی، همه مارا خواهد کشت.»

 

نیمی‌ از محله

شلوارشان

خیس است.

 

نیمی دیگر

پارس می‌کنند.


آنی بود،

- آزاده‌ای -

که رگ خود را به تیغ

وعده می‌داد

در بند.

 

آنی از ما

که سی سالِ پیش کشته بودند،

به تازگی دفنش کردیم.

 

خون از لحدش جوشید و بر خاک نوشت:

«عشق.»

من گریستم و مرثیه خواندم

و حضار را طاقت نماند.

 

پس بر خاک او به سبابه نوشتم:

«مرگ.»

و پرسیدم:

دست کدامتان سی سال بعد

من را به خاک خواهد سپرد؟

 

دستم به رعشه جوابم می‌داد.

- حضار را طاقتی نبود. -

 

گله کردم:

آنی بود،

- خمری -

که ننوشیدیم و حرام شد.

 

آنی بود،

از ما

که به وقت اقامه

ستون صد منزل بود

و آن دم که به سجده می‌گریست

تمثیل خرابه‌ای می‌شد

که قمری سرخی درون سینه‌اش پرپره می‌کرد

بی‌آنکه در مقابلش

آفریننده‌ای آشنا به رنج

حاضر باشد.

 

- نم زدند بر خاک. -

 

و چارقدی سیاه افکندند

بر او، اما...

از پوشاندن قامت او

در خاک نیز

عاجز بود.

 

آنی بود،

که باری دیگر

به خاکش سپردیم...

تا چله‌ای دیگر

خمار بگرییم

گرچه جبران معصیت...

هرگز نمی‌کرد.

 

آنی بود،

از ما

که سی سال پیش

کشته بودند

اما

قمری سرخش

به زیر خاک

هنوز

از پرپره کردن

باز نمی‌ایستاد.

 

آنی بود

آمد.

آنی بود

رفت.

 

قمری سرخی

بر لبِ خمری.


برای اختتامیه:

قطعه «کاروان»

از آلبوم «آخرین قطار»

ساخته «حکم» را بشنوید.