پست سنجاق شده وبلاگ: ممنون میشوم، مطالب منتشر شده در این صفحه را نخوانده، نپسندید. و ممنون میشوم، اگر خواندید، بدون ثبت نظر رهایشان نکنید. در پانویس وبلاگ، لینک حمایت از صفحه و آثار من قرار دارد که میتوانید با حمایت از من، مهربانی کنید. این پست برای دسترسی آسان شما به آثار منتشر شده به صورت مستقل به روز رسانی میشود. لینک معرفی و دانلود مستقیم کتابها به ادامه مطلب این پست اضافه خواهند شد. یا حق.
مجموعهای از تعویقها و تعلیقها هستم. زندگی را نه در پیشِرو بلکه از پسِ سرش میبینم. زیرا که زندگی همیشه چند قدمی در پیش است و انسان چند قدمی دور و آویزان از پشت سر او؛ با ریسمانی گسیخته البته. بلندپروازیهای انسان، نتیجهای جز سقوطی مکرر و ممتد ندارد و دلبستگیهای او همیشه در نهایتِ راه به سوگواری و تلخی و تنهایی ختم میشود. چرا اینها را میگویم... شاید به این خاطر که در جغرافیای ما، ناچیزترین حق انسان نیز، بلندپروازانه است. شرقی غمگین بی چاره...
شمارش روزها را از کف دادهام و نمیدانم امروز در این ساعت، چند وقت از اولین تپشهای این اثر گذشته است. قصدی هم برای حساب کردنش ندارم. چه اهمیتی دارد... سردرگمیهای نحوهٔ انتشار هنوز ادامه دارد. از طرفی دیگر، من همچنان دارم از دست پلتفرمها، مسیرهای ارتباطی میان مؤلف و مخاطب و نشر مستقل دیوانه میشوم. نه میتوانم با ساز و کار انتشارات داخلی انس بگیرم (علاقهای هم به نشر فیزیکی ندارم)، نه میتوانم با امنیت خاطر دست به انتشار آزادانه و مستقل بزنم و نه از زیر بنا میتوانم پلتفرمی باب میل و ارزشمند بیابم. این مسئلهٔ «حاکم و محکوم» در همه جا گریبانگیر است و نمیتوان با قاطعیت گفت: «شاعر و نویسندهٔ آزاد، آزاد است.» کدام آزادی... شرقی اسیر بی چاره...
پیشگفتار را دوست داشتم تغییر دهم اما منصرف شدم. چه اهمیتی دارد... و دوست داشتم علت تعویق انتشار اثر را هم ذکر کنم اما باز چه اهمیتی دارد... چرایی بیعلاقگیام به نشر فیزیکی هم قابل بحث بود اما آن هم چه اهمیتی دارد... اسامی ذکر شده در پیشگفتار و اشعار تقدیمی را نیز میشد روشن سازی کرد اما باز چه اهمیتی دارند... شرقی بیاهمیت بی چاره...
پیشگفتار به خودی خود گویاست؟ نمیدانم. اشعار، زبان سخن گفتن دارند؟ نمیدانم. حالا که منتشر شده است باید چه کار کنم؟ نمیدانم. با در نظر گرفتن چیزی حدود سی روز تعویق، آیا نقصی از چشمم هنوز پنهان مانده؟ نمیدانم. با این همه نمیدانم چه کار باید کنم؟ نمیدانم. شرقی «نمیدانم چه!» بی چاره...
کسی من را نمیشناسد؛ سابقه ادبی هم ندارم. یک چیزهایی مینویسم و منتشر میکنم که اغلب آنها هم خوانده نمیشوند. میان پلتفرمهای گوناگون آواره هستم. همین اینها را هم از سر ناچاری مینویسم. اگر پیشتر از مخاطبان این صفحه بودهاید هم باید بگویم، آنچیزهایی که خوانده بودید هم از سر ناچاری نوشته شده بودند. این صفحه منتقل شده است. نمیدانم باید عذرخواه چه کسی باشم. اما فکر میکنم خستهام. بسیار خستهام. چند ماه شد؟ نمیدانم. در این مدت سه-چهار ماهه، اینجا را بسیار شخصی سازی کردم و سعی کردم به شمایلی در بیاید که دوستش داشته باشم. اما نشد. در نهایت از اینجا هم دلزده شدم و باید برگردم به همان غاری که داشتم. مصداق همان «تراشیدم، پرستیدم، شکستم.» شد. این هم منم. همیشه در فرار. همیشه بیقرار. و از این قبیل چیزهای بد...
برایتان «آزادی»، «آرامش»، «عشق»، «وطن»، «زندگی» و «آینده» آرزو میکنم. چیزهایی که من نداشتم و نخواهم داشت. یا حق.