«...صبوری کنید...»

آن روز‌ها.



تاریخ 1405/2/24
ساعت 01:07
Download

آن روزها

برادران من بودند

خواهران من

پدر من

مادر من

پدران من بودند

اجداد من

ایل و تبار و خاندان من بودند.

آن روزها که امروز

در خاک خفته‌اند.


بدون تاریخ، بدون امضا.




به یاد می‌آورم.



تاریخ 1405/2/17
ساعت 00:29
Download

من آن رنگ‌های چشم‌نواز را، شمایل‌‌‌های نیکو را، رایحه‌های بهشتی را و اصوات دل‌انگیز را به خوبی به یاد می‌آورم. آن رنگ‌ها که به تیرگی رفتند، شمایل‌هایی که عبوس گشتند، رایحه‌هایی که نفس‌گیر شدند و اصوات گوش‌نوازی که به ضجه و مویه جای دادند. همه را به یاد می‌آورم و از خود می‌پرسم، اگر آن‌ها را به یاد نمی‌آوردم، آیا زندگی قابل تحمل‌تر می‌بود؟ و یا اگر هرگز آن‌ها را نمی‌دیدم، نمی‌شناختم، نمی‌چشیدم و نمی‌شنیدم آیا امروز آرامم می‌گرفت؟

«و نمی‌داند که آیا به هدف دست یافته یا لغزیده است. و اگر دست یافته باشد، می‌ترسد که به خطا رفته باشد. و اگر به خطا رفته باشد، امیدوار است که به هدف رسیده باشد.»



۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵




نخوان.



تاریخ 1405/2/9
ساعت 11:25

علی گفت: «نخوان!»

حق یا باطلش را نمی‌دانم اما گفت نخوان.

 

گفت: «نخوان...!

من خواندم...

تو نخوان.»

 

گفت: «خانواده داشتم؛

برادرم را...

 

معلم بودم؛

شغلم را...

 

عاشق بودم؛

زنم را...

 

زندگی داشتم؛

فرزندم را...

 

و ایمان داشتم؛

خدایم را...

 

باختم.

 

من خواندم...!

تو نخوان.»

 

حق یا باطلش را نمی‌دانم. اما گفت نخوان.

و من خواندم.



- هفدهم اردی‌بهشت هزار و چهارصد و چهار -

- تصاویر برای حوالی نود و نه است. شاید هم چهارصد -




تازه‌تر
کهنه‌تر
A Theme Crafted By MONOLOGIST
خانه