
١٣٩۵ - مقطعِ کاردانیِ رشتهٔ طراحی صنعتی - تبریز.
آن دوران، دوستی داشتم «دانا» نام که کُرد زبان بود. فراموش کردهام از کدام شهر و استان. ترم اول، حدود یک ماهی قطعهٔ «روایت از عُزِیر مهدیزاده» را هر روز بعد از کلاس، حوالی شش-هفت شامگاه پخش میکرد و تا حوالی ده-یازده شب که وقت خوابمان بود روی تکرار گوشش میداد و البته اکثر مواقع بدون هندزفری. آنقدر که دیگر این قطعه را تمام هشت نفر دانشجوی اتاقِ سومِ طبقهٔ چهارمِ بلوکِ یکِ خوابگاهِ جنت، از بر شده بودیم. دوست دیگر من که از قضا همنامم نیز بود و اهل مشکین شهر، روزی از «دانا» پرسید که معنای ترانهٔ قطعه را میداند؟! و اصلا متوجه میشود که از چه میخواند؟!
گفت: نه. تنها به این خاطر گوش میدهم که سوزناک میخواند...



.jpg)
