
علی گفت: «نخوان!»
حق یا باطلش را نمیدانم اما گفت نخوان.
گفت: «نخوان...!
من خواندم...
تو نخوان.»
گفت: «خانواده داشتم؛
برادرم را...
معلم بودم؛
شغلم را...
عاشق بودم؛
زنم را...
زندگی داشتم؛
فرزندم را...
و ایمان داشتم؛
خدایم را...
باختم.
من خواندم...!
تو نخوان.»
حق یا باطلش را نمیدانم. اما گفت نخوان.
و من خواندم.

- هفدهم اردیبهشت هزار و چهارصد و چهار -
- تصاویر برای حوالی نود و نه است. شاید هم چهارصد -


