
شهر به یک آن تبدیل به شهر ارواح شده. تک و توک آدمی میآید و میرود. سر و صداها کاملا خوابیده. نه صدای تیر و ترقه بچهها میآید و نه صدای موشکهای کاغذی بزرگترها که از بالای سرمیگذرند. پس از چندین ماه و شاید سال، صدای قطاری که از حومه شهر میگذشت را شنیدم. دلم رفتن میخواهد. بادِ جن آرام نمیگیرد. در مسیر برگشت به خانه، چشم و چال نه چندان بینایم را از گرد و غبار پر کرد. از باد متنفرم. راه را گم میکنم. همیشه حس میکنم چیزی قرار است از جایی پرت شود توی سر و کلهام. از آن بدتر، نمیتوان به آسانی سیگار روشن کرد. در جایی نوشته بودم: «عشق مانند افروختن سیگاری در هوای بورانیست.» پس از چندین سال دوباره نتوانستم آن نخ مادر مرده را روشن کنم. تا پاکت از جیبم و نخ از پاکتم دربیاورم چهار ماه گذشته بود و باد جن توی صورتم میزد. سال دیگری با خداحافطی دیگری تمام شد. امشب یک آن انگار همه چیز تهنشین شد. آرام نیستم. از درون سنگینم. آرامش بیرون، تلاطم درونم را به رخم میکشد. همه چیز عجیب آرام شده. و باد جن هنوز پای کار است. به ترکی میگوییم: «بلالی یئل.» بادی که با خودش بلا میآورد. در منطقه ما پس از وزش اینچنینی همیشه زلزله از راه میرسد. پیش از زلزله ورزقان این چنین بود. پیش از زلزله خوی هم این چنین بود. به خدا میگویم: «بلای بنده را میشود کاریش کرد. از بلای خودت در امانمان بدار.» میگویم: «همه را فارغ از سفید و سیاه بودنشان در امان بدار.» ادامه میدهم: «سیاسیون بندگانت را به جان هم انداختهاند، غیر از آن فکر نمیکنم بندهای با بنده دیگری پدرکشتگی داشته باشد.» بهش میگویم: «همه را در امان بدار. سیاه و سفید همه یکیست. همه را در امان بدار.» و فکر میکنم شاید ابلیس، پدر تمام سیاستمدارن بوده. فارغ از هر عقیدهای، هرکس که سیاست تندی دارد، شیطان بزرگ است. (نوشته را از تلفن همراه به لپتاپ منتقل میکنم.) بازگشت دوباره به وبلاگنویسی از در تلفنهمراه نوشتن ناتوانم کرده. میلم به نوشتن در لپتاپ بیشتر شده. شاید این شروعی باشد که بتوانم دوباره به سر و سامان دادن نوشتههای تازهتر و عقب افتادهام بپردازم. حرفهایم را فراموش کردم...
من سال نویی ندارم. سالهاست که ندارم. شاید چیزی حدود ده سال است که ندارم. پیشتر از آن را هم فراموش کردهام. شاید از ابتدا سال نویی نداشتم. اما هر سال، با امیدی مضحک، خودم را آماده میکنم تا با آرامشی درونی و سر و رویی آراسته به پیشواز سال نو بروم. شاید هم امید نیست. یک عادت است. یک حس بدل به عادت شده که دلت میخواهد انجامش بدهی. دوباره برنامه مطالعهام را تازه کردهام. شاید بتوانم از فردا به زندگی بازگردم. دوستداشتم بگویم زندگی نکبت خودم. حتی نمیتوانم به زندگی نکبت خودم برگردم. چهار صد و چهار سال عقب ماندن بود. چهار صد و سه هم همینطور. شاید سالهای قبلتر هم همینطور. جهان دوید و رد شد... آدمها دویدند و رد شدند... اما من در همان جای همیشگی ماندم. با خودم قرار گذاشته بودم که پنجاه جلد کتاب بخوانم امسال. دو سه جلد به زور خواندم و تمام کردم. همه کتابها روی میزم تلنبار شدهاند. ذوق روزانه من همینقدر است که تیترهایشان را بخوانم. نامهایشان را مرور کنم و به رخت خواب برگردم یا از خانه فرار کنم و در ایستگاه متروک نزدیک خانه سیگار دود کنم. درخت خشک بیحوصلهای شدهام که هر پرندهای را از شانهام میپرانم. دلم برای حامد و امیر و پوریا تنگ شده. و رامین. جواب تلفن هیچکس را نمیدهم. مگر امیر باشد یا کسی از خانه زنگ بزند و بگوید فلان چیز را سر راهت بخر. هرکس پیام داد و سراغ گرفت، در ماههای اخیر برایش پیام گذاشتم که میل به گفتگو و مساعدت مکالمه ندارم. از پیگیری و احوال پرسیشان تشکر کردم و ازشان گریختم. (مشغول پیدا کردن راهی برای فرستادن اپلیکیشن تماشای فیلم به خواهر زادهام بودم. در تهنشین شدهترین حالت ممکن، درگیر شدن با چنین چیزی به مدت نیم ساعت، کاملا شکنجه است. من از هرچیزی که برای من نیست نفرت دارم. کاری از دستم برنمیآید و فقط میتوانم به این فکر کنم که چقدر دلم میخواهد خودم را بکشم.)
دیگر نمیدانم چه میخواستم بگویم. همه چیز فراموشم شد... اگر جا شود، در ادامه این مطلب، شعری قدیمی را بازنشر خواهم کرد.
«بوی تند باروت، در کوه...»
میپیچد و من نمیمیرم
چند تکه استخوان به جا مانده
سگم اما از استخوان سیرم
«بوی تند باروت، در کوه...»
میپیچد و من نمیجنگم
«خط آتش، شروع از راست.»
ماشه را نمیکشم که دلتنگم
«بوی تند باروت، در کوه...»
در برف تا زانو یخ کردم
پای یک تلفن عمومی:
«قول میدهم که زنده برگردم»
«بوی تند باروت، در کوه...»
دست یخ زدهام را بیا ها کن
بیا این اسلحه را بگیر از من
بیا و مرا از جنگ رها کن
«بوی تند باروت، در کوه»
هی فرار میکنم از این تبعید
«نوروز را آتش بس کردند»
میآیم که ببوسیام در عید
«بوی تند باروت، در کوه...»
لاشههای بیکس جوانکها
اسم (تو) را مینویسم هر روز
روی نقشه لای (کمانکها)
«بوی تند باروت، در کوه...»
من دلم گرما میخواهد
تو را، و این جنگ تمام شود...
هم خدا، هم خرما میخواهد.
«بوی تند باروت، در کوه...»
زمزمه میکنم «سیبل جان» را
کسی نمیداند وطن یعنی چه...
وطنم، فدات میکنم جان را
«بوی تند باروت، در کوه...»
وطن تویی، دستهای تو...
من زنده باز میگردم از این جنگ
تا جان بدهم در دستهای تو
«بوی تند باروت، در کوه...»
صدای توپ و تفنگها خوابید
«بوی تند باروت، در کوه...»
صدای جیغ و جفنگها خوابید
جنگ تمام است؛ اما در من...
جنگ تمام است؛ اما در من...
جنگ تمام است؛ اما در من...
جنگ تمام نمیشود اما در من.
گفته بودم که زنده میمانم
در مرگ و در برف زنده میمانم
گفته بودم اما دوام نیاوردم
گفته بودم اما زنده نمیمانم
نام تو را مینوشتم در برف
میان چکههای خون نجسم
مینوشتم و امیدها داشتم
که زنده به آغوش تو برسم
مینوشتم که قلب من یخ زد
خون من در سرما یخ زد
خون جگرم از زخم بیرون زد
زخمم زیر خون جگرم یخ زد
مینوشتم از همه، منِ منحوس
مینوشتم و به یادت نبودم
مینوشتم «نترس کنارتم نترس»
مینوشتم اما کنارت نبودم
حالا پس از چندین و چند سال
غرق گریه میشوم با صدای تو
غرق گریه که با تو چهها که نکردم
غرق گریه میشوم با ضجههای تو
«آدینی داغلارا یازدیم یاریم»
گریه میکنم و سخت میترسم
«آدینی داغلارا یازدیم یاریم»
از نبودنت بدجور میترسم
هی در سرم فلسفه میچینم
که کجای کار کم آوردیم
ما، دو تا آدم خیلی زیادی
چرا برای هم کم آوردیم
یادم نمیرود عکس کوچک تو
توی کیف پول خالی از پولم
جلیقه نجات من شده بود
وقتی روبهروی گلولهها بودم
یادم نمیرود وقتی نبودی
و من برای بازپرس گریه میکردم
«دروغ میگه حاجی دوباره بپرس»
دوباره میپرسید و گریه میکردم
نام کوچک من را کسی نمیدانست
تو آمدی و ساده لو رفتم
تو آمدی و من در عشق
تا ناکجای زمان جلو رفتم
تو آمدی که سگ لرز بزنیم
و آغوش تنها پناهمان باشد
تو آمدی که لای بوته زار
تنها نشانه بخار آهمان باشد
تو آمدی که معتبرم بکنی
تو آمدی که هی خرم بکنی
تو آمدی که بیخبرم بکنی
تو آمدی که بیثمرم بکنی
تو رفتی که سعادتم برود
تو رفتی که عادتم برود
تو رفتی میان دریاچه
خونآبه توی ساعتم برود
که زمان بایستد در همه جای جهان
که حس کنم در ناکجا ماندم...
تو رفتی که به ناکجا برسی...
من ماندم عزیز، در ناکجا ماندم.
/ روایت شعر متعلق به سال ۹۹ و ۱۴۰۰ است. و زمان نگارش شعر، فکر میکنم برای ۱۴۰۱ باشد. تصویر پست هم متعلق به همان زمانهاست. /
/ بندهای ترکی شعر متعلق به قطعهای از سیبل جان، خوانندهای ترکیهایست. به نام «قصه زمستان». معنای آن بند تکراری: «نامت را روی کوهها نوشتهام یار من» است. /


