
١٣٩۵ - مقطعِ کاردانیِ رشتهٔ طراحی صنعتی - تبریز.
آن دوران، دوستی داشتم «دانا» نام که کُرد زبان بود. فراموش کردهام از کدام شهر و استان. ترم اول، حدود یک ماهی قطعهٔ «روایت از عُزِیر مهدیزاده» را هر روز بعد از کلاس، حوالی شش-هفت شامگاه پخش میکرد و تا حوالی ده-یازده شب که وقت خوابمان بود روی تکرار گوشش میداد و البته اکثر مواقع بدون هندزفری. آنقدر که دیگر این قطعه را تمام هشت نفر دانشجوی اتاقِ سومِ طبقهٔ چهارمِ بلوکِ یکِ خوابگاهِ جنت، از بر شده بودیم. دوست دیگر من که از قضا همنامم نیز بود و اهل مشکین شهر، روزی از «دانا» پرسید که معنای ترانهٔ قطعه را میداند؟! و اصلا متوجه میشود که از چه میخواند؟!
گفت: نه. تنها به این خاطر گوش میدهم که سوزناک میخواند...
من، میثم و همشهریاش اصغر، آن شب نشستیم و این قطعه را برای سه دوست کُرد زبانمان «دانا، کاروان، مُطَلِب» ترجمهاش کردیم. از فردای آن روز «دانا» با غم بیشتری این قطعه را گوش میداد و همراه با ترانهاش ناشیانه لب میزد. نمیدانم از کجا و برای چه این قطعه در این وقت شب، حوالی ساعت ١١ در سرم پخش شد. تنها میدانم یادآوری هر روز خوش و هر روز ناخوش زندگیام فقط یک نتیجه دارد؛ اینکه به یاد بیاورم، من نه بزرگ شدهام، نه پیش رفتهام و نه زندگی کردهام. من تنها با این حجم از حساسیت و تعمق و تمرکز بر روی جزئیات وقایع، تنها در گذر از میان روزهای زندگیام متلاشی شدهام.
برایم جالب است که در میان مرور قطعهای از «کاوه آفاق - تسخیر» که به همراه «جواد و رضا» در ماشین پس از «ناشکیبا» با صدای «همایون شجریان» گوش دادیم و در میان جستجوی ذهنیام برای پیدا کردن قطعهٔ «کلاغ - محسن چاوشی» از آلبوم «سنتوری» که آن هم یادوارههای متلاشی کننده دیگری با خود دارد، یک هو این قطعه در سرم پخش میشود و به یاد میآورم «کاروان» را با آن قامت بلند و آراستگی سر و رویش و به یاد میآورم «مطلب» را که او هم بلند قامت بود و آنقدر ساده که در میان ما چند سر و کلهٔ تازه به دوران رسیده و به فرض «ژیگول» که سعی میکردیم زیبا به نظر برسیم او همچنان با مدل موی کودکانه و دبستانیاش در دانشگاه حاضر میشد و فراموش میکرد که خوش بو کننده خارجیاش لوسین بعد از تراش است نه معطر کننده و بر روی لباس استفاده میکرد و بعد با قهقهه و خجالتزدگی سعی میکرد در مقابل نگاههای ما، محتویاتش را از روی لباسش پاک کند. و به یاد میآورم «دانا» را و قد کوتاه و چهره سیاه-سبزهاش را و موهای پر حجمش را که به زور حالت میداد و سیگارهای «مادوکس»اش که با «محمدرضا» که بچهٔ «سهند» بود توی کانال کولر جاساز میکردند. و به یاد میآورم روزی را که پرسیدم که چرا دو تلفن همراه دارند، یکی آیفون و دیگری نوکیا ساده... جواب دادند که آیفون تا یک جایی از حدود مرزی ردیابی نمیشود... گاه نیاز است ادامه مسیر را تا کردستان عراق، آیفون خاموش با نوکیا برویم. اگر حافظهام یاری کند، گویا میرفتند البسه و پارچه میآوردند از آن ورِ مرز.
چند وقت بعدتر، خبر آمد که کاروان مقطع کاردانی را یک ترم زودتر تمام کرده و ازدواج کرده است. مطلب و دانا را هم دیگر ندیدم. میثم و اصغر و محسن و بهمن و ارسلان و علیرضا و مهدی و محمد و محمدرضا و بقیه و بقیه را هم به مرور دیگر ندیدم و وقتی هم که دیدم یا در فضای مجازی ارتباط گرفتیم از فرط حال گرفتگی آن سالها و سالهای بعدترش و تنهاییخواهیِ همیشگی، پیچاندمشان.
اکنون، وقتی به حافظهام رجوع میکنم، تصاویر کمی از آنروزها را به خاطر میآورم. و صدای «محمدرضا» که همیشه وقتی در اتاقش پیام صوتی برایم میفرستاد، در پسزمینهٔ صدایش «سنسیز یاشایا بیلمهرم- احمد کایا» پخش بود. و به یاد میآورم که در یکی از صوتهایش برایم توضیح داده بود که «هن» و «هننننن» که در پیامها مینویسد، چه تفاوتهایی دارند، که منظورش را بهتر متوجه شوم. و به یاد میآورم که تمام آن سالها را پوشه به پوشه با هر روز و سال و ماه و ترم، جدا کردهام و امروز اگر چشمم بهشان بخورد، بی شک باز هم استخوان روحم تیر خواهد کشید. آنجا که «شاملو» میگوید: «آه که من حرام شدهام...» احساس میکنم من هم همانم. مجرم من، شریکِ جرم، تمام عالم و آدمهایش.
تبریز، دیار سرگشتگیها و جنون و عاشق پیشگیهای متوالی من، امروز برایم بدل به جهنمی شدهاست که پا در آن نمیتوانم بگذارم. نه با آیفونی خاموش، نه با نوکیایی روشن، نه با عُزیر مهدیزاده، نه با احمد کایا، نه با کاوه آفاق، نه با همایون شجریان، که به هیچ بهانهای و صوتی و تصویری... هیچ که هیچ. دلتنگی گاه تا آخرین بند استخوانم نفوذ میکند، اما پای رفتن ندارم. انگار چیزی من را چسبانده گوشهٔ همین اتاق و نهایتِ توانم همین قدر است که مرور کنم و رنج را جرعه جرعه سر بکشم و فکرم به جایی قد ندهد و ندانم که چه کار باید بکنم. آویزان و معلق بمانم در میان عرش و فرش و گاه حافظهام هم یاری نکند تا یادوارههایم را به خاطر بیاورم و وقتی هم که دنبالشان بگردم ببینم که سوزاندهام. همه را سوزاندهام.
و خودم را...
و خودم را...
و خودم را...
و به یاد میآورم بندی از خاطراتم را که نوشتهام:
«من در تبریز،
چون آواری،
فرو میریزم.»
و به یاد میآورم که به یاد نمیآورم حتی اصل و کامل این نوشته را نیز کجا گذاشتهام. و به یاد میآورم که هیچ یک از ما، آن روزها نفهمیدیم که «دانا» غمگین است و نیز، از چه چیزی غمگین است. به جز همزبانانش. نه همزبانانی که میتوانستند با او به کُردی حرف بزنند و علت غم و رنجش را جویا شوند، بلکه آنانی که با او و به همراه او زیسته بودند. باید کسی باشد، همزبانی که رنج آدمی را پرس و جو کند. نه آن همزبانی که زبانش توی دهانش با من و ما به یک شکل میچرخد. همزبانی که با من و ما به یک زبان زیسته است. حالا از آن سالها، از میان نفراتی که در آن سالها به شخصه حضور داشتند، تنها «جواد» و «امیر» باقی ماندهاند. بسیاری از نامهایی را که دوستنداشتم فراموش کنم، حالا فراموش کردهام و بسیاری دیگر را که آرزو میکردم کاش هرگز به یادشان نیاورم را امروز هنوز به یاد دارم. چند تن از آن دوستان حاضر را هر از چند گاهی در کوچه و خیابان میبینم و یا در فضای مجازی برایم چند کلمهای ناسزا به جا میگذارند که با لبخند و محبتی اکراهانه از کنارشان رد میشوم. احساس میکنم «علی» ازدواج کرده است. باخبر نیستم. باقی نفرات را هم دیگر میلی به دیدنشان ندارم. و حتی برای به یادآوردنشان مغزم درد میگیرد. اما بوی آن اتاق را، همکلاسی و هم مسیرم «بهمن» را، دشواریهای ماه رمضان را، «مهدی» و صدای خشدار و هیبتیاش و دست پخت دوستدخترش را، بوی آشپزخانه و راهرو را، قطعاتی که در آسانسور بلوک پخش میشدند: «ماندگار - شادمهر عقیلی و بیر عاشک حیکایهسی - کایاهان»، فوتومونتاژ تصویر قدی «میثم» را در کنار معشوقهاش، «اصغر» را که اصرار داشت تصویری در حالت خوابیده از او ثبت کنیم و من او را در گور بخوابانم، «محمدرضا» را که یک دستم برایش پروفایل طراحی میکرد و «امیر» اردبیلی که من را معتاد میدانست و «بهنام» و «امیر»ی دیگر که از اتاقشان بیرونم میکردند گرچه همان «امیر» نیز در آن اتاق مهمان بود و آن پسرکی که اهل «شاهیندژ» بود و دائم سیب میخورد و «امیر زاپاتا» که همیشه در کمدش یک بستهٔ بزرگ ساقه طلایی داشت و آن هم سیرش نمیکرد و «مصطفی» را که هنرآموز من به فرض محسوب میشد و قرار بود به او فتوشاپ آموزش دهم و به یاد میآورم نابودی تمام رؤیاهایم برای طراحی گرافیک و تقلایم برای ادامه دادن رشتهٔ طراحی صنعتی و «رامین» و «محمد حسین» و «محمد»ی دیگر و دیگر نفراتی که با آنان، آن سالها زندگی کردم. در سالهای گذشته یکبار «حامد» را دیدم. استخدام ارتش شده و ازدواج کرده بود. «یاسین» را دیدم چندباری. از هم پاشیده بود. نخی سیگار از من گرفت و فندکم را هم کف رفت. همه آنانی که آنسالها شناخته بودم، اکثریتشان به نحوی زندگی تسلیمشان کرد. عدهٔ انگشت شماری سرپا ماندند و یا پس از شکستهای متوالی از نو سرپا شدند و عدهای دیگر هم در وهم خوشبختی ادامهٔ حیات دادند. عدهای حقیر تر از من در اصل و عدهای ارزشمند تر از من در وَهْم. همینها را به یاد میآورم.
اما نه. چیزهای بیشتری به یاد میآورم. و از اینکه به یاد میآورم و هنوز به یاد میآورم غمگینم. میتوانم مزهٔ نانخامهایهای سمت منظریه که «جواد» با ته ماندهٔ پولش میگرفت را به یاد بیاورم. کیکهای شکلاتی رو به روی دانشگاه هنر که کسی در اتاقمان دوستشان نداشت، غذا خوریها و فستفودیهای میدان منظریه تا به ابوریحان، پیر مرد لالِ سیگارفروش رو به روی بانک، نان روغنیهای بیمزهٔ بيسکوئيتی مردکِ عبوسِ فارسی زبانِ پایینِ خوابگاه، سنگکیِ شلوغِ نفرت انگیز بالاتر از آن، تپق زدنم هنگام خریدن کارت شارژ دو هزار تومانی از آن خانم فروشنده، وصل شدن به هاتاسپات تلفن «یاسین» برای استفاده از تلگرام روی لپتاپ، جمع آوری کلکسیون فندک، «یواسبی مودم» سبز رنگ «مهدی» که وقت ترک تحصیل در آخرین شب خوابگاه به من بخشید، گربهها، پلیلیست «جواد»، جادهٔ سلامت، یخ زدن سیگار در سرمای تبریز، انتشار آلبومِ «ابراهیم - محسن چاوشی»، لحن و صدای تمام آدمهای آن سالها، اینکه با ٣٠ هزار تومان میتوانستم چه کارها که نکنم، پارک ابوریحان، و منی که میتوانستم بخندم و بخندانم، حتی اگر نیاز میشد از درخت آویزان شوم و برای همراهانم صدای میمون دربیاورم، پیاده تا «شاهگلی» رفتن، نگرانیها و دلمردگیهای «علی»، سوغاتی خریدنهای «مهدی» وقتی که به ارومیه بازمیگشت، پارک رو به روی کلانتری مسیر نصف راه و قرار عاشقانهٔ «علی»، صدای بوق اشغال پشت کمیته امداد، آویزان شدن از پنجرهٔ طبقهٔ هفتم، کنت قرمز، بهمن، وینستون قرمز و هر سیگار دیگری که زرد و قرمز بود، مشترکهای خاموشی و اشغال، اتوبان را خلاف جهت دویدن، غم و شادی «رامین» و بحثهای چهار-پنج ساعته، «اسرافیل» و صف نفت و گازوئیل در «دوهچی»، غم سنگین «رامین» وقتی که «محمد حسین» با دهانش در دوهچی تار مینواخت، حتی به یاد میآورم ٩۵-٩۶ همان سالهایی بودند که مقامات دغدغهمند در برنامهشان بود بلاگر و یوتیوب را رفع فیلتر کنند، یک کیلو انار، یک شیشه ادکلن، دو بسته نقل گل محمدی، پدرِ سالید ورک، سرلک - چاوشی - یراحی - محمد علیزاده - سامان جلیلی، ۶-٧ سال سردرد، لذت و نفرت شب بیداری، کابوسهای ممتد شبانه، ١٢ نفر در بالکن یک اتاق چهار نفره، چای و تخمه، ٣ شبانه روز کانتر بازی کردن، ترمینال - زمستان - اولین نوشتههای من، امید - ایمان - خوشبینی، توهم - رؤیا - سرمستی، ماندن یا رفتن - مرگ یا تب؟ برای آدمِ مریض، لانهٔ مورچه هم خاطره است. «پاییز لعنتی» و «بهراد شهریاری»، امروز کجا هستم؟ هیچکجا. و چه هستم؟ هیچ چیز. و شما؟ همگی مردهاید. و بازماندگانتان؟ کشورم را، استانم را، شهرم را، دوستان من، شما حتی خانهام را میشناسید؛ اما از جغرافیای من بیخبرید. و شد چند سال؟ ٩ یا ١٠؟ صفرْ سال، سالِ صفر.
تحریر اول: ٢۵ اردیبهشت ١۴٠٣
تحریر دوم: ٢٩ مهر ١۴٠۴
تحریر نهایی و انتشار در گوگل بلاگر: ١ آذر ١۴٠۴
باز نشر در بلاگیکس: ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
چند روز پیش، حین ورق زدن یکی از کتابهای بازمانده در قفسهام، چشمم به نوشتهای خورد که در صفحه آخر کتاب نوشته بودم. در اینجا بند پایانیاش را منتشر کردم و حین نوشتن تاریخ زیر پست متوجه شدم که تاریخ نگارش آن نوشته با تاریخ نشرش در اینجا چقدر به هم نزدیکند. دیروز این نوشته به چشمم خورد و امروز حین بازنشر کردنش متوجه شدم که در اردیبهشت ماه - اواخرش - نوشته شده است. امشب یا امروز؟ نمیدانم. کسی در سرم میگوید: «خداوندا... خداوندا... دارد همه چیز تکرار میشود.»
و این پست قرار است قطعات پیوستی بسیاری داشته باشد. و البته که برخیشان بدون ترجمه خواهند بود. اما حوصلهاش را ندارم. پس اگر خواستید بشنوید، میتوانید خودتان پیدایشان کنید. و همینها و آن نوشته پشت کتاب:
آن روز، تا حوالی ساعت ۴:۳۰ / ۵:۰۰ عصر، تا زمانی که وقت بلیطم برسد؛ در آسایشگاه روی تختم نشستم و حدود ۳۰۰-۴۰۰ صفحه در طول ۳ ساعت شاید هم کمتر، از این اثر را خواندم و تمامش کردم. امروز ۴ سال از آن روز گذشته است. و من باز هم در گیر و دار نابودسازی گذشتهام. قول داده بودم چیزی در گوشه کنار کتابهایم ننویسم و هرآنچه که نوشته بودم را هم نابود کنم اما ناگزیرم. انسان، سالیان بسیاری را صرف این میکند که زندگی را بشکافد و مزهمزهاش کند؛ اما مرگ در لحظهای – به چشم بر هم زدنی – فرود میآید. زمان انسان بسیار کوتاه است و آن زمان کوتاه هم به سوگواری میگذرد. من را ببخشید. خداحافظ. ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۴ – ۰۰:۱۰ .
و من، چیزهای بیشتری به یاد میآورم. و به نقل قول از امیر حقی: «سایهام بر زمین نصفه است. خاطرهها اذیتم میکنند.»
تاریخ ثبت تصویر، فراموشم شده.


