
چند دانه مورچه در خواب میبیند. جلو میآیند تا توک پایش و میگویند: «جهت تشکر از بابت ضیافت پدر خدمت رسیدیم.» از خواب میپرد. روبان مشکی توی دستش عرق کرده، مچاله شده. قاب عکسش را زل نگاه میکند: «به درک. من فقط دو تا دست داشتم. چند نفرتان را میتوانستم نگهدارم! خودت را برد مردهشور. خوب میشد اگر نگاهت را هم میتوانست ببرد. عالی میشد...» چند دانه مورچه، ریزههای نارگیل را از روی میز جا به جا میکنند. با تیغه دستش میکشدشان توی ظرف خرما. میاندازد توی سطل زباله: «این از خرما.» قاب عکس را هم پشتبندش: «این هم از خدا.» روبان مشکی را عرق کرده و مچاله میگذارد توی جیب پیراهن مشکیاش: «لازم میشود. یکی دوتا که نیستند. روندگان، روندگان، روندگان، این روندگان... این روندگان.»


