کسی من را نمیشناسد؛ سابقه ادبی هم ندارم. یک چیزهایی مینویسم و منتشر میکنم که اغلب آنها هم خوانده نمیشوند. میان پلتفرمهای گوناگون آواره هستم. همین اینها را هم از سر ناچاری مینویسم. اگر پیشتر از مخاطبان این صفحه بودهاید هم باید بگویم، آنچیزهایی که خوانده بودید هم از سر ناچاری نوشته شده بودند. این صفحه منتقل شده است. نمیدانم باید عذرخواه چه کسی باشم. اما فکر میکنم خستهام. بسیار خستهام. چند ماه شد؟ نمیدانم. در این مدت سه-چهار ماهه، اینجا را بسیار شخصی سازی کردم و سعی کردم به شمایلی در بیاید که دوستش داشته باشم. اما نشد. در نهایت از اینجا هم دلزده شدم و باید برگردم به همان غاری که داشتم. مصداق همان «تراشیدم، پرستیدم، شکستم.» شد. این هم منم. همیشه در فرار. همیشه بیقرار. و از این قبیل چیزهای بد...
برایتان «آزادی»، «آرامش»، «عشق»، «وطن»، «زندگی» و «آینده» آرزو میکنم. چیزهایی که من نداشتم و نخواهم داشت. یا حق.


