پس، شعر کهنه بخوانید...

نمی‌توانم حساب کنم که دوباره چند ساعت فاصله افتاد؛ میان لحظه‌ای که شروع به نوشتن کردم و حالا که دارم ادامه‌اش را می‌نویسم. و اصلا چه باید بنویسم. و اصلا آن لحظه نخستین، چه می‌خواستم بنویسم. (در حقیقت حالا که شروع به نوشتن کرده‌ام و قصد دارم این نوشته‌ را کامل کنم، پس از سه بار وقفه، تقریبا ۲۴ ساعت از اولین کلمات این نوشته گذشته است. به جز شعر‌ها، باقی مطلب که نقش مقدمه را دارد، چیز باارزشی نیست. اما نمی‌دانم چرا با سماجت می‌خواهم چیزی در ابتدای شعر‌ها بنویسم.) بازگشت دوباره‌ام به وبلاگ‌نویسی این مسئله را برایم کاملا روشن کرد و بهم فهماند که من نمی‌توانم به آن صورت مرسوم و معمول وبلاگ‌نویسی چیزی بنویسم. من، امیال و عواطف و حرف‌ها و اتفاق‌ها را عادت داشته‌ام همیشه جمع کنم و در قالب شعری کوتاه یا بلند و یا داستانی کوتاه یا بلند یا آن زمان که در توانم بود چیزی طرح و رسم کنم در قالب یک خط‌خطی بروز بدهم. حالا وقتی با شکل عادی کلمات روبه‌رو هستم، نمی‌دانم چه باید بنویسم.

باور داشتم، هرچیزی ارزش فکر کردن را دارد، اما هر چیزی ارزش اندیشیدن را ندارد. هر اندیشه‌ای ارزش نوشته شدن را دارد، اما هر نوشته‌ای ارزش منتشر شدن را ندارد. هر نوشته به هرطریق منتشر شده‌ای ارزش خواندن را دارد، اما هر خوانده‌ای ارزش فکر کردن به آن را ندارد. و هر چیزی ارزش فکر کردن را دارد، اما ارزش اندیشیدن به آن شیوه را ندارد. حالا من چقدر به این باورم شباهت دارم؟ نمی‌دانم. و ربط آن به این نوشته عقب مانده چیست؟ نمی‌دانم. در سرم می‌گویند: «هر انسانی حق حیات را دارد، اما هر انسانی ارزش حیات را ندارد.» و ارزش‌ها را چه کسی و چه چیزی تعیین می‌کند؟ نمی‌دانم.

در ساعات دیر وقت چهارشنبه سوری، پسرکی را دیدم که در جیبش چیزی پنهان کرده بود و قصد داشت لذات کودکانه ارضا نشده خود را با آن «ترقه سوتی - به گفته خودش» ارضا کند. در همین حین یکی از آشنایانش داشت او را ارشاد می‌کرد که بگیر و ببند است و وضعیت خطری‌ست و بچه‌ای و دردسر برای خودت درست نکن. جوان دیگری پرسید که چرا نمی‌روی آن محله که نزدیک‌تر به شماست و چهارشنبه‌اش سور بیشتری دارد، تا همانجا خودت را خلاص کنی، چیزی با آن جوان گفت که در خاطرم نمانده و بعد ماجرای ساعتی قبل‌تر را تعریف کرد. ماجرا این بوده که دو جوان با بمب‌دستی در محله این پسرک، در و دیوار ساکنین را نشانه می‌رفته‌اند و از آنجایی که ماشین برادر پسرک مذکور جلو در خانه پارک بوده، از این مسئله ناراضی شده و پلاک آن دو جوان موتورسوار را برداشته تا گزارش کند؛ برادر پسرک مذکور البته، نه خودش. پسرک این ماجرا را با حسی توام با اعتماد به نفس و رضایت تعریف می‌کرد و در همان حال گوش به زنگ بود تا خیابان خالی که شد، خودش را وسط خیابانی که محل عبور و مرور خودشان نبود و حداقل دو محله فاصله داشت با محل سکونت خودشان، همانجا خودش را وسط خیابانی غریبه خلاص کند. من به این فکر می‌کردم که بد، همیشه و در همه جا بد نیست. ممکن است بد در اختیار ما و برانگیزاننده امیال ما - هرچند با شکلی تغییر یافته - باشد و خوب تلقی شود. برای مثال، انفجار یک بمب دستی در کنار ماشین برادر من، یا بر در خانه من بد است و باید گوش عامل آن را پیچاند، اما انفجار یک ماده مترقه دیگر به دست من، در وسط خیابانی که من از آن عبور و مرور نمی‌کنم و محدوده زندگانی من نیست، اشکالی ندارد. پس باید دوباره پرسید: ارزش‌ها را چه کسی و چه چیزی تعیین می‌کند؟ می‌خندم و می‌گویم: پسربچه‌ای که امری را برای دیگری اخ و برای خود به‌به می‌داند. نمی‌دانم. آیا این حرف‌ها نوشتنی و گفتنی‌اند؟ یا برای پر کردن عریضه است؟ درست گفتم؟ نمی‌دانم.

این‌ها هم به نوعی ترقه‌ها و سوت‌سوتک‌های من هستند. برای ارضای لذات کودکانه ارضا نشده‌ام. برای گریختن از آن خط مشی‌هایی که نمی‌دانم از کجا آمده‌اند. برای فروپاشاندن و فروریزاندن ارزش‌هایی که نمی‌دانم ساخته و پرداخته کیست. آیا درست می‌گویم؟ نمی‌دانم. در هر حال این‌ها هم به نوعی ترقه‌ها و سوت‌سوتک‌های من محسوب می‌شوند. و بعد، منفجر شدن من یا منفجر شدن آن‌ها، وسط خیابان غریبه‌ای که تعلقی به آن ندارم. حتی فکر می‌کنم ترقه‌های من نم‌کشیده‌اند و احتمال منفجر شدنشان چیزی حدود صفر است. و من از بیخ، از معنای تلاش زله شده‌ام. حتی تلاش برای منفجر کردن خودم. براهنی آن را خوب تشریح کرده‌است: «متلاشی، تلاشی، تلاش.» آیا به جا مثال آوردم؟ نمی‌دانم. چند جمله عقب برمی‌گردم؛ به نم‌کشیدن. در واقع به کل، من زندگی نم‌کشیده‌ای دارم. به همان اندازه هم که زندگی‌ام نم‌کشیده‌است، من نم‌ پس نداده‌ام. این مانند جمع شدن آب داخل یک اتاقک آجری‌ست. در ابتدا چیزی معلوم نخواهد بود. سپس نم‌کشیدن‌ها و نم پس‌‌دادن‌ها را خواهید دید. و بعدتر، از لای چند آجر و از چند سوراخ، آب داخل آن بشکه آجری سرریز خواهد شد. و سر آخر، انفجرَ - ینفجرُ - انفجار. به نوبت خود درست تشریح کردم؟ نمی‌دانم. (به هیچوجه دوست ندارم این‌ها را اینجا بنویسم. این فکر‌ها را من برای جای دیگری آماده کرده بودم. خیلی مضطربم.) علاوه‌برتر از این، آن زندگی نم کشیده‌ من، در اصل، یک خرابه‌ نم‌کشیده‌است. من در یک خرابه زندگی می‌کنم. در یک شهرستان خرابه، در یک منطقه خرابه، در یک خیابان خرابه، در یک کوچه خرابه، در یک خانه خرابه، در یک اتاق خرابه، در یک جسم خرابه... و هرگز هیچکس - آن‌هایی که من را می‌بینند و می‌شناسند - این موضوع را باور نمی‌کند. و علت همه این‌ها یک چیز است: نم‌پس‌ندادن. من تاریک شده‌ام. خیلی بیشتر از همه تاریکی‌ها تاریک‌تر. گاهی احساس می‌کنم من خود شب شده‌ام. یک ماده تاریک هستم انگار. از درک آن خلق الله عاجز مانده‌اند. یک تاریکی و سیاهی لزج و سیال شده‌ام. آدم‌ها چطور یک بطری پر از جوهر سیاه‌رنگ را حمل می‌کنند؟ با اضطراب، درست است؟ من یک بطری پر از جوهر سیاه شده‌ام. من خیلی سعی می‌کنم خودم را با احتیاط حمل کنم. تمام ترسم این است که منفجر شوم، نم پس بدهم، از دست خودم پایین بیافتم و بشکنم. من فکر می‌کنم زندگی‌های بسیاری را سیاه‌ کرده‌ام. مثل یک بطری عطر کوچک ارزان قیمت. دیده‌اید که چطور هر جا که بگذارید نم پس می‌دهد؟ یا وقتی به دستش می‌گیرید، همیشه یک جای دستتان عطری می‌شود؟ اما نمی‌توانید پیدا کنید که از کجا نم پس می‌دهد. من با همان نم پس دادن‌‌های نامحسوس، زندگی‌های بسیاری را سیاه کرده‌ام. و تمام ترسم این است که منفجر شوم، نم پس بدهم، از دست خودم پایین بیافتم و بشکنم. من فکر می‌کنم زندگی‌های بسیاری را سیاه‌ کرده‌ام. اما اگر آن‌ها دروغ گفته باشند چه؟ اگر بد، در حقیقت بد نباشد چه؟ اگر در جایگاه به خصوصی آن امر، بد تعبیر شود چه؟ سرمه بر پشت پلک یک بزرگسال یعنی زیبایی؛ اما، سرمه بر لب یک نوزاد یعنی مرگ. (به هیچوجه دوست نداشتم این‌ها را بنویسم. این فکر‌ها را من برای جای دیگری آماده کرده بودم. حالا خیلی مضطرب‌تر هستم.) (می‌روم قدم بزنم. چند نخ سیگار دود کنم و برگردم. باقی‌اش را بعدا خواهم نوشت. این هم وقفه چهارم.)


باز می‌گردم

این منم

مردی با دردهای ابدی

باز می‌گردم

این منم

مردی با رنج‌های ابدی

این منم

با کلاهی بر سر

«باراتا»

با پوتین‌های گِلی چهارفصل

باز می‌گردم

این منم

با پالتویی

که یک جیبش را شعله سیگار سوراخ کرده

باز می‌گردم

در شب

این منم

مردی در تبعید ابدی...


آیا تمام شد؟ نمی‌دانم. آیا تمام شدم؟ نمی‌دانم. به ترتیب، از دور به نزدیک، تاریخ تولد اشعار: 

۲۵ بهمن ۱۴۰۲

۶ فروردین ۱۴۰۴

۲۷ فروردین ۱۴۰۴ است.

غزل دوم، غزل دیگری بود که با غزل فعلی جا به جا شد. علت جایگزینی هم این بود که حین جستجوی تاریخ اشعار، چشمم به غزل دیگری خورد (غزل دوم فعلی) که نمی‌توانم بگویم فراموشش کرده‌ بودم، بلکه احساس می‌کردم غزل سستی‌ست. دوباره خواندمش و نظرم عوض شد. عجیب‌تر از این، آن بود که وقتی به تاریخ تولد غزل نگاه کردم، شش فروردین سال گذشته بود (یعنی وقتی که داشتم برای بار نخست، در آن لحظه ابتدایی، این نوشته را می‌نوشتم) که حقیقتا متعجبم کرد. و البته از طرفی مانند دفعات پیشین، مثل هر زمان که شعری از خود می‌خوانم، سرخورده‌تر شدم. نمی‌دانم دوباره خواهم توانست روزی از نو چیزی موزون و منظوم بنویسم یا کار شعر و شاعری من شروع نشده، در ابتدای مسیر تمام شده است؟ ساعت یازده و نیم شبِ ۷ ام فروردین است. گوش‌هایم را با نویزگیر سیلیکونی گرفته‌ام و صدای مناجات پیش از اذان می‌شنوم. حین قدم زدن، در فکر این بودم که قطعه‌ای به عنوان اختتامیه این پست پیدا کنم. فکر می‌کنم پیدایش کردم. قطعه‌ای که در پایان پست قرار خواهد گرفت، از ساخته‌های قدیمی من، در حال و هوای اعدام‌های‌ صبحگاهی‌ست و شبی که شب خوبی برای مردن بود. اما نتوانستم. تا صبح بیدار ماندم. تا وقت اذان. پشت لپتاپ خزیدم و آن را ساخت و پرداخت کردم. آن زمان، به تاریخ دقیق ۶ مارس ۲۰۲۳ مجموعه The Endure را کلید زدم. و آن قطعه با نام «وقتی خدا مرگ را لمس کرد» اولین قطعه آن مجموعه شد. البته مجموعه موفقی نبود. در حقیقت ادامه‌اش ندادم که مجموعه موفقی باشد. در نهایت، با سه قطعه آن مجموعه تمام شد. و حالا که تقویم را نگاه می‌کنم، می‌بینم بیست و هفتم مارس است. این هم بهانه دیگری برای تعجب و اضطراب است. و من هنوز... صدای مناجات را می‌شونم.


از دار دنیا من فقط اندوه را میراث خود دارم

از این رو هر زمان خون کرده‌ام در دیده‌ی زارم

 

شرارت گرچه می‌بارد از این فرسوده رخ اما

جهانی لطف و محجوبی به مهرستان دل دارم

 

حسابی با سر انگشتان خود کردم نتیجه وحشت آورد بود

تو از من یک طلب داری و من خود را به خود صدها بدهکارم

 

سحر تا شد خودم را می‌دهم آزار و هی آزار و هی آزار

شبانگاهان جهان صف می‌کشد کوشد به آزارم

 

چنان شبنم که گیر افتد درون غنچه‌ی لاله

مرا زندانی آغوش خود گردان به دعوی که گنهکارم

 

سفر کردم رها گردم از این رویای حسرت بار

نمی‌دانستمش هرجا روم دل را به دیدار تو می‌آرم

 

در این دنیا مرا پاسوزه‌ی اقبال خود کردی

در این پاسوزگی دانی چه محنت‌ها به دل دارم...؟

 

مرا سودی نکرد هرگز مرام عاشقی و صلح

مگر مرگم مرا فارغ کند از جان نثاری فراوانم


در رثای عافیت صدباره کوکو کرده‌ام

جان خود فرسوده‌ام، تا معرفت رو کرده‌ام

 

حال لکنت گر نشسته بر لب مینای دل

روزگاری با لبش صد پاره روفو کرده‌ام

 

کرده اینک خانه‌ را زندان من افلاس من

روزگاری بوده با زر خانه جارو کرده‌ام

 

سر بلندی را ننازم هرگزم در رسم عشق

قد فرو آورده‌ام سر اندر آن تو کرده‌ام

 

هرچه فرمان آیدم آن باشدم در کار من

کار دل را تیغ کرده گردنم مو کرده‌ام

 

حق حقم را شسته اشکم در شبانگاهی تلخ

هق هقم را خورده‌ام یکباره هوهو کرده‌ام

 

تیرگی افکنده چادر بر ضیای ساحتم

 تیره‌رو افکنده سر در خویش سوسو کرده‌ام

 

مردمان در عافیت گیسو گل افشان می‌کنند

من به آزار خودم با نیک و بد خو کرده‌ام

 

اینچنین آورده گویا سهم ما را دست حق

مرگ، بیهوده هوای نوشدارو کرده‌ام.


گذار محتسب افتد بدین پیمانه‌جویی‌ها...

بدین خوناب دل خوردن از آن خونابه‌شویی‌ها...

 

زمانی روزگار من همه خویشی و الفت بود...

و من بیگانه‌تر بودم بر این بیگانه‌خویی‌ها...

 

همه لاف و دروغ است آن که می‌یابی! می‌یابی...

که من خیری نبردم زین غم رندانه‌جویی‌ها...

 

چنان یکباره شد خالی مشامم زعطر گیسویش...

دگر لطفی نماندست در صفای پونه‌بویی‌ها...

 

مگر مرگم کند یاری رها گردم ز بدحالی...

ایا غافل چه مینالی؟ بدین افسانه‌گویی‌ها...

 

به سوی دیگری بر شو به خاک دیگری تر شو...

نشان «میر» بس باشد دراین ویرانه‌کویی‌ها...

 

رسیدی مخلص من را و دیدی مسلخ من را...

هنوزم بر همان حرفی که میابی؛ جویی... ها...؟


و این، مخلص و مسلخ من...



فکر می‌کنم تمام شد. نقاشی‌های پست، همگی برای سال ۱۴۰۱ است و همگی در کرمانشاه خلق شده‌اند. سپاسگزارم که تا اینجا آمدید و تا اینجا خواندید. اگر میلتان کشید، می‌توانید با کلیک بر روی این نوشته سرخ رنگ، از نوشته‌های من، صفحه‌ من و در نهایت خود من، حمایت مالی کند.

 یا حق.