
پس، شعر کهنه بخوانید...
خیری زِ سلام و سخنِ اهلِ زمین، نیست.
خیری اگرم هست کسی باتو امین، نیست.
آواره و گریان و غریب و دلِ ناشاد...
بسیار، ولی هیچکسی چونتو غمین، نیست.
بسیار بگویند تُرا صلح و صفا جوی...
لیکن تو بدانی که دوامِ تو باین، نیست.
شک رویِده بر جامهی سبزِ تو درین بحر...
این نیز به چشمِ همهکس جُزتو مبین، نیست.
چندیست قلم رنجه نمودن به تو، ای داد...
سهل است ولی در سخن آیاتِ یقین، نیست.
بسیار هوس در تو وجود است کنی شعر...
افسوس تُرا کلمهی کافی به کمین، نیست.
حرف است چه بسیار به لبهای خموشت...
ولله، که آراستگیهای تو در علم همین نیست.
آن قدر که بر حلقهی چشمِ تو نگین است...
بر حلقهی داوود و سلیمان، نگین، نیست.
استادِ ادب، شأن و شرفْ، خانهنشینیست...
هیهات درین دهر چوتو، خانهنشین نیست.
امروز مقدر شده ارچه بگزی لب...
ساکت مشو ایامِ سخن، بازپسین نیست.
گویند تُرا مدعیان هرچه «چنین» است...
چشمت بدران، گو که حقیقت، چنین نیست.
/ شعر و تصویر، هر دو باید برای سال ۱۴۰۲ باشند. /


