پس، شعر کهنه بخوانید...

آن‌ها نیاز به ویرایش و بازبینی ندارند. شاید همه‌شان مربوط به ۴۰۲ یا ۴۰۳ باشند. میلی به اصلاحشان، چه از نظر وزن و عروض و چه از نظر محتوا و قالب ندارم. آن‌ها خام و دست نخورده خلق شده‌اند و من هم آن‌ها را خام و دست نخورده پذیرفته‌ام و حتی زیبایی و رسایی‌شان را نیز در همان خامی و دست نخوردگیشان می‌بینم. دوستشان دارم و در خلوت خود، گاه به گاهی مرورشان می‌کنم و یا برای دوستان می‌خوانم و از آن جهت که خامند، به آسانی و مستقیم من را به لحظه آمدنشان و احساس و تجربه‌ای که در آن لحظه داشته‌ام می‌کشانند. در شعر دوم اشاره به «سئزن» و «سیبل جان» شده است. هر دو، سئزن آکسو و سیبل جان از خوانندگان مورد علاقه من و اهل ترکیه‌اند که در سال‌های دور بارها باعث شیدایی و فسردگی من شده‌اند و هنوز هم می‌شوند. و گوگوش که آلبوم اعجازش می‌تواند همیشه آن روی سکه احوال من را نشان بدهد. تاریخ دقیق اشعار را به یاد ندارم، به جز شعر اول که در ۱۷ خرداد ۱۴۰۳ سروده شده‌ است. دو شعر دیگر هم با توجه به قالبشان که میان چندین قالب لنگ می‌زنند یحتمل در همان حوالی سروده شده‌اند. شاید از اواخر ۱۴۰۲ تا به همان ایام.

شعر‌های تازه‌تر من، از قوالب عروضی دوری می‌کنند، مگر شکل‌های دگرگونه شده از غزل که تحت تاثیر جریان پست مدرنیسم است. یا دوبیتی‌ها و قطعه‌ها که آن‌ها هم از رباعی شدن اکراه دارند. مهم‌ترین چیز‌هایی که اواخر نوشته‌ام در قالبی آزاد قرار دارند که دوست‌دارم آن را «مُقَطّع» بنامم و یا اشعاری کوچک و هایکو مانند و یا بلند و پرخاش‌گونه و یا اعترافی... که باز نشر آن کوتاه‌ها را در اینجا غیرضروری می‌بینم. مگر بلند‌ترها که شاید در روز‌های آتی بازنشرشان کردم. اما گذشته از این‌ها و شعرهای کهنه‌ای که این اواخر در اینجا بازنشر کرده‌ام و چند تای دیگر نیز خواهم کرد، مدت‌هاست که چیزی ننوشته‌ام و یا اگر چیزی هم شروع به نوشتنش کرده‌ام ناقص مانده است. علت آن هم دوری از مطالعه ناخواسته و یا مطالعه آثار غیر منظوم است که ذهن را از مبحث نظم پراکنده می‌کند. از طرفی دیگر تمرکزم بر روی قالب داستان، از آن رو که نمی‌توان همه چیز و همه ایده‌ها را در نظم گنجاند و گاه باید خواه یا ناخواه در دیگر قوالب ادبی نیز سرک کشید، ایده‌های منظوم را از سرم پرانده است و چیزی که باقی مانده یا نثر شاعرانه است یا نظم نثرگونه. و از این قبیل چیز ها...

بیشترش از سر ناچاری و ندانمکاری‌ست. انسان هرگز مفهوم آزادی را درک نخواهد کرد. تنها وسعت زندان است که او درک و لمس می‌کند. اینجا هم زندان دیگری‌ست. مانند باقی زندان‌هایی که در گذشته درشان فعالیت کردم و سپس به دلایلی از بودن در آن‌ها به تنگ آمدم و گریختم. (با خودم این را بسیار تکرار می‌کنم که اگر قرار نیست آزادی را مزه کنم، پس لااقل بگذارید در زندان فراخ‌تری در اسارت باشم و اگر این اختیار را ندارم که آزادی را انتخاب کنم، پس زندانی فراخ را برمی‌گزینم.) از درک زندان تازه‌تر خسته‌ام و حتی باز نشر این‌ها هم چیزی جز تمدید یک شکنجه نیست. بیشترش از سر ناچاری و ندانمکاری‌ست. از این است که دقیقا نمی‌دانم باید چه کار کنم. با اینکه می‌دانم باید در کدام مسیر قدم بردارم. از این است که احساس امنیت ندارم. احساس امنیت از صلاح سرمایه گذاری مجازی در یک پلتفرم داخلی نو پا، میزان وسعت کاربران، وجود همصدایی و الباقی مسائل... به چیزهای بسیاری فکر می‌کنم اما از بازگویی آن‌ها به اطرافیان یا نوشتن و اشتراک آن‌ها می‌پرهیزم. نه از سر خودسانسوری یا تقیه، بلکه از سر بی‌حوصولگی، خستگی، بی‌تاثیری در روند گذر این روز‌ها، یاسین در گوش خران خواندن و الباقی موارد... . ترجیح می‌دهم حتی در برخی موارد، فکر کردن و تحلیل درونی بسیاری از اتفاقات را نیز نادیده بگیرم و دست بردارم از این اعتماد به نفس که من هم چیزی در این روزگار بارم است. و به والدین هرکسی که فکر می‌کند چیزی در این روزگار بارش است، نامه‌های فدایتان شوم پست کنم. نصرت رحمانی - خدایش بیامرزد و روحش قرین مورفین باشد انشالله - بندی داشت که می‌گفت: «تو هیچکاره‌ای / مانند یک وزیر / من هیچکاره‌ام / یعنی که شاعرم.» همه‌اش همین است. آزادی را نچشیده در زندانی که روز به روز بی‌اختیار کوچک‌تر و کوچک‌تر می‌شود نشسته‌ایم و هرکس دارد از گوشه‌ای چیزی بلغور می‌کند و خود را چیزی به حساب می‌آورد. اما همه هیچکاره‌اند. همه هیچکاره‌ایم.

دست برداشته‌ام. دلم می‌خواهد حتی بیشتر از این‌ها هم دست بردارم. آنچنان دست بردارم که جای دستم هم‌بیاید و دیگر کسی نتواند ببیند و اثبات کند که من هم در این زندگی دستی داشته‌ام. چه اهمیتی دارد. آنانی که برای نسول گذشته تصمیم گرفته بودند، همچنان دارند برای نسول بعدی هم تصمیم می‌گیرند. نیازی هم نیست که حتی دیگر تصمیم بگیرند. این تخم خیر و فایده است که نیاز به کاشت و داشت جاهدانه دارد. تخم شر و هرزه‌گی یک دانه یک جا بیوفتد کافیست، تا آنجا که چشم کار می‌کند ریشه می‌دواند و پیش می‌رود. حالا هم پیش رفته است. نمی‌توان به سادگی دیگر پاکسازی کرد. عصر روشنگری فکر می‌کنم دیگر تمام شده است. خیلی وقت است که تمام شده است. به یاد می‌آورم که مسیح گفته بود: «هرکس خود، صلیب خود را باید به دوش بکشد.» تا چشم کار می‌کند، بر روی شانه‌ها، صلیب‌های اشتباهی و جابه‌جا شده می‌بینم که با اعتماد و امنیت، بی‌هیچ پرسشی و چرایی به بالای جلجتای مادربه‌خطایی کشیده‌ می‌شوند. زیر پای خود را اگر از هرز‌ها پاک کنم، شاخه‌های خود را اگر هرس کنم، صلیب خود را اگر به درستی به دوش خود بگیرم و به بالای جلجتای خود ببرم، شاهکار کرده‌ام. و این نهایت ابتذال و شرارت است؛ «منیت.» بازگشت همه به سوی او نیست. بازگشت همه به سوی «من» است. بازگشت همه به سوی «منیت» است. به کسی چیزی آموختن، در درجه دوم اهمیت قرار دارد. آنچه که اهمیت نخستین دارد، خودآموزی‌ست = همین «من»، همان صلیب شخصی. اما ما، نچشیده، می‌خورانیم. تن‌نزده، می‌پوشانیم. خود نیاموخته، می‌آموزانیم. آشفته بازاری‌ست که فقط از یک ایرانی فاشیست سر می‌زند. چند وقت پیش مقاله‌ای از ژیژک ‌خواندم. او نظام ایران را «کلروفاشیستی» می‌داند. و این حقیقت دارد. اینجا حاکم و محکوم، همه کلروفاشیست‌اند. خودبرتربینی، پاکسازی و حذف صدای مخالف، وفق و تغییر پذیری برای بقا، از ویژگی‌های همه ماست؛ نه فقط نظام حاکم. و گرایش به آن فردگرایی، بیش از آنکه حالتی تدافعی و به حق باشد، عوارضی‌ست جانبی که به جبر تحمیل می‌شود. به طریق آنچه نچشیده به ما خورانده‌اند، تن‌نزده به ما پوشانده‌اند و خود نیاموخته به ما آموخته‌اند. و خیری اگر در این بازگشت به فردیت آگاهانه باشد، همین است. چشیدن و تن‌زدن و آموختن، ابتدا در خود و سپس... باز هم ابتدا در خود... همین... و گفت: «جامه‌ای از آتش بود که به تن کردم و نتوانستم بر تن نگهدارم.» همین حرف‌ها و این‌ها و ناچاری‌ها و ندانم‌کاری‌ها...

اینجا هم دارد زور می‌زند شبیه کرمانشاه شود. نیمی از روشنایی روز و پاسی از شب را یکهو باران می‌گیرد و مثل چیز می‌بارد. شب از خانه فرار کردم به هوای آزاد کردن روح و ذهن... ایرپادم باطری خالی کرده بود و فراموش کرده‌ بودم شارژ کنم. هوا سرد بود. نیمکت‌ها خیس بودند. پیاده‌روی شبانه‌ای که قرار بود آزادی‌بخشی موقت و مسکنی امیدوار کننده باشد، بدل به فحش ناموسی شد و توی صورتم خورد. به خانه که رسیدم، احساس کردم شب خوبی برای مردن است. اما خوابم گرفت و از مرگ عقب افتادم. صبح که بیدار شدم، دیدم سرما خورده‌ام. باید شکرگزار باشم یا فحش بدهم؟ این، به دست آوردن بیماری‌ست یا از دست دادن سلامتی؟ شادی و پایکوبی آن‌ها هم از همین قبیل مسائل است. آن‌ها بیماری را به دست آورده‌اند. مانند کودکی که هرچه نشانش بدهی چنگش می‌زند و می‌خندد. نمی‌دانند چه بخواهند و چه مطالبه کنند. پس به اولین چیزی که اغوا کننده باشد چنگ می‌زنند. من به نا امیدی چنگ می‌زنم. به پوچی. استکان خالی را بهتر می‌شود برق انداخت؛ و توی کریستالی که می‌درخشد، هرگز هیچکسی لجن پر نمی‌کند.


شِشِ اول:

موقعِ خریدِ روزنامه

با لحنِ مسخره از من

می‌پرسد خانمِ دکه:

«اشتراک همیشگی آیا

تو هنوز هم یک نفری...؟»

 

توی مسیر، پیچِ پیاده رو

هزار زن، هزاران دختر

شبیه تواند، با این حال

تکثیر هم شوی در ذهنم

تو هنوز هم یک نفری.

 

مثلِ یک مرد که نمی‌داند

شب را با کدام زن خوابید

همشریان ندانستند...

در سرم چند نفر هستم

«تو هنوز هم یک نفری...»

 

گفتند و اذیتم کردند

هر آدمی خدایی شد

قصاصی کرد و شک کردم

رو به آسمانِ خدا گفتم:

«تو هنوز هم یک نفری!»

 

عشق بهانه‌ی خوبی نیست

نه برای هجرت، نه فرار

نه برای بوسه‌ها و قرار

برای من که در جوابِ

«تو هنوز هم یک نفری؟»

 

به خانمِ پذیرش‌ِ هتل

«بله» خواهم گفت و خواهم رفت

که در متروپلی دیگر

چمدانم گریه کند که: «چرا...

تو هنوز هم یک نفری...؟»

 

با دلم آشنایی نیست

تو هم آشنا اگر بودی

فقط برای خاطر خنجر -

- بود و در ردیف قاتل‌ها

تو هنوز هم یک نفری.

 

خستگی واژه‌ی گنگی‌ست

که من به معناش می‌خندم

و چنان تنها می‌جنگم

که بعد هر «دوام» می‌پرسند:

«تو هنوز هم یک نفری!؟»

 

شب است. وای، شبی دیگر...

روی پیشانیم، تبی دیگر...

روی لبهایم، لبی دیگر...

با قرص‌ها و حبی دیگر...

تو هنوز هم یک نفری.


شِشِ دوم: 

«بخشش» ایده‌ئالت نیست

خون منم «حلالت» نیست

راه این حس و حالت چیست

فراموشی یا فراموشی...!؟

 

با تهوع‌های بیزاری

می‌پرم از خوابِ بیداری

خسته از عمرِ تکراری

در حسرتِ هم‌آغوشی

 

توی دلم دلهره‌ست، از...

در تنم خوره‌‌ست، از...

تِلِفنم پر شده‌‌ست، از...

مشترک‌های خاموشی.

 

تنها یقینِ من بی‌شک

شک است عزیز من، بی‌شک

خوابم نمی‌پرد با چک

ولع دارم به بی‌هوشی.

 

بر خلافِ منِ عریان

قسم به آیه‌ی قرآن

مثلِ مردمِ این دوران

تو هم سرگرم پاپوشی.

 

با هر لباسِ نوات بر تن

با خنده‌های اهریمن

در پیک‌های مرد افکن

خون من است که می‌نوشی.

 

شبیه «سیبل جان»، شبیه...

شبیه «سئزن»، شبیه...

شبیه همه‌ای، شبیه...

صدای گرمِ گوگوشی...

 

مثل یک فال منتظرم

بی قیل و قال منتظرم

در همه حال منتظرم

من را دوباره بفروشی.

ترکیدنِ وزنِ عروضی‌ها

من گریه‌ام، توی عروسی‌ها

«مشترک مورد نظر خاموش می‌باشد.»

لعنتی... دوباره خاموشی.


قطعات به ترتیب: بئریوان از سیبل جان / تمام می‌شویم از سئزن آکسو / نقطه پایان از گوگوش.


شِشِ سوم:

باران بند آمده بود و خاک

بوی ماهی‌های مرده می‌داد

من به تو فکر می‌کردم هنوز

با حافظه‌ای به قدرِ یک ماهی

 

زخمی عمیق روی قلبم بود

زخمی که از زخم بودنش اصلآ

ولی از خوب شدنش خیلی...

ترس داشتم گاه به گاهی

 

خبر می‌گیری ازین برکه...؟

خبر می‌گیری ازین ماهی...؟

من را مرور کن کمی لطفا...

گاه به بغض... گاه هم آهی

 

توی دفتر خاطره‌هامان

هنوز مثل چاهکن هستم

من گورکن بختم‌ام... تو هم...

گاه گوری... گاه هم چاهی

 

گاه بالا می‌آیم از قعرش...

گاه بیشتر می‌روم پایین...

شاید تو هم اذیتی... شاید!

شاید تو هم دنبالِ یک راهی.

 

من هرچه هستم را هستم

تو هم هرچه که هستی باش

یا مرگ یا که هستی باش

چرا رفیقِ نیمه‌ی راهی...؟

 

شبم... تاریکم... سیاهم... بدم...

شعر را هم به زور تو بلدم

برای گمشده‌ای مثلِ من

تو ستاره‌ای... نشانه‌ای... ماهی.

 

من ردپای تو را آمده‌ام

من پشتِ پای تو گمشده‌ام

تو هم پاسوزِ منی حتما...

که مریضی و تب جانکاهی

 

تقصیر من نیست... باور کن

من فقط فراموشی دارم

هیچ چیزی به یادم نیست

جز غربتِ کوچکِ یک ماهی

 

یک ماهی که حافظه‌اش...

شروع راه و خاتمه‌اش...

شعرهای بد و باطله‌اش...

تویی. گاهی... نگاهی...


همین. فکر می‌کنم دیگر تمام شد. اگر لینک‌ها کار نکردند و یا قطعات پخش نشدند و یا اشکالی در پست دیدید که از چشم من پنهان مانده‌است، اطلاع بدهید. در ضمن می‌توانید با مراجعه به انتهای وبلاگ، به طریق لینک حمایت، از صفحه من، نوشته‌های من و در آخر خود من، حمایت مالی کنید. یا حق.