
پس، شعر کهنه بخوانید...
به هر خاکی گلی کارم ز خاکش خار میروید
به هر لب بوسهای کارم پلنگی هار میروید
یقین دارم اگر روزی بکارم تخمِ فرزندی
ز زهدانِ زنم زاران دو صد غدّار میروید
درختی تیشه بر ریشم که نفرین را ثمر دارم
اگر سرپا بمانم هم سرم بیمار میروید
سخندانی نمیبینم میانِ خیل بیماران
به گردنهای سروِ ما طنابِ دار میروید
به تیغِ تیز بُبْریدش درختِ ریش در بُغ را
که ار باری دهد روزی به آن کردار میروید
چه باید کرد با طبعم که در کوران نامیدی
به هر سو میزنم خطی سخن تبدار میروید
■
بزن آتش به این جنگل به این خاکِ پر از انگل
که من هم در همین چنگل تاسفبار، میرویم.
/ تصویر برای سال ۱۳۹۸ است
و شعر هم باید برای حوالی ۱۴۰۳ باشد. /


