.jpg)
پس، شعر کهنه بخوانید...
خجل میگردد از رویم بهارِ پیش روی من
خزانرو را چه میخواهی که آشفتهست خوی من
بهاری را برت بودم خزان تا شد گذر کردی
بگو حالا چه میجویی چرا آیی به سوی من
تمنا کردمت چندی نشد حاصل به جز رندی
به رویم راه را بندی بگویی آی کوی من
هزاران یار و مجنون و هزاران تیشه داران را
رها کردی و بشکستی چنان لیلی سبوی من
رهی ناماند پیمودم گریزان گشتم از ایلم
به دنبالم روان تا کی که ریزی آبِ روی من
انالحقگو و معصومی نداری ظلم و مظلومی
ولیکن یک خطای تو نکرد حتی عدوی من
برون میآوری خنجر خلیل اللهِ پیغمبر
مکن با خونِ من عید و مبُر نای و گلوی من
به قربان قدت بادا به لعل آن لبت بادا
به کین تو منم شادا غزالِ فتنهجوی من
هزاران طعنهها کردی که مسکین کو و دیوان کو
صبوری کن که میبینم بیایی پرس و جوی من.
/ ۲۵ اسفند ۱۴۰۲ /


