پس، شعر کهنه بخوانید...


شاخی اگر شِک/است

شاخی اگر رویید

ماهی اگر رو بست

ماهی اگر تابید

بیدی اگر لرزید

یا از خطر ترسید

ابری اگر غرّید

برقی اگر بُرّید

من عهد بستم با -

- خود تا اگر روزی

آتش به جانم خورد

یک شاخِ تر باشم.

|

این سرو قامت‌ها

هم خوب‌ها، بد‌ها

یادم نمی‌آرند

مِن بعدِ بدترها

اما به یادم هست

در آغلِ خر‌ها

افتاده بودم تا

افتاده بودن را

افتاده تر از هر -

- آن‌کس که افتاده

افتاده‌تر گیرم

افتاده‌تر باشم.

|

پایین گرفتن بود

پایانِ پرهایم

پایین گرفتم تا

مجموعِ پرهایم

پاینده‌تر باشند

پایانِ هر راهم.

من یاد بردم از

یادی که با من بود

یادم همه غم بود

یا غم، یا غم بود

پایینِ پایینم

حتی که سر باشم.

|

دیوانه‌تر بودن

در مجمعِ دیوان

دیوانه بودن نیست.

دیوانه بودن کیست؟

در خانه بودن نیست؟

دیوانه بودن نیست 

دیوانه بودن در

دیوانِ عاقل‌ها.

--

دیوانه اینک من

از پشت عینک من

می‌بینم اینک من

دیوانه خویی را

از خانه دوری را

ویرانه جویی را

عاقل‌ترینم من

حتی به چشمانت

دیوانه‌تر باشم.

|

من پستِ پستانم

پاییز بُستانم

دیوانه! بِستانم

از دست عاقل‌ها.

بگذار در جیبت

در جیبِ خورجینت

بگریز با دُل‌دُل

از پیشِ محمل‌ها.

از من کسی صادق -

- تر نیست هرگز نیست

در شور محفل‌ها.

--

با من بِغُرَّش شیر

با من بدوزش تیر

با من ببرَّش میر

با تیغِ لب‌پر پیر!

با من بگو ای پیر

ای پیر بی‌تدبیر

با من بگو هرچیز

هر چیزِ در صد چیز

بی زخم این مهمیز.

راهم بکش تاتا...

راهم ببر تاتا...

راحت مکن تاتا...

راحت شوم تاتا...

سختت بگیرم تا...

راحت بمیرم تا...

راحت نباشم تا...

در جمع آدم‌ها...

حتی که خر باشم.


/ ۲۸ شهریور ۱۴۰۴ /