.jpg)
پس، شعر کهنه بخوانید...
«...صبوری کنید...»
1405/1/3
11:29 .jpg)
پس، شعر کهنه بخوانید...
1405/1/2
23:40 .jpg)
پس، شعر کهنه بخوانید...
1404/12/29
02:07 
شهر به یک آن تبدیل به شهر ارواح شده. تک و توک آدمی میآید و میرود. سر و صداها کاملا خوابیده. نه صدای تیر و ترقه بچهها میآید و نه صدای موشکهای کاغذی بزرگترها که از بالای سرمیگذرند. پس از چندین ماه و شاید سال، صدای قطاری که از حومه شهر میگذشت را شنیدم. دلم رفتن میخواهد. بادِ جن آرام نمیگیرد. در مسیر برگشت به خانه، چشم و چال نه چندان بینایم را از گرد و غبار پر کرد. از باد متنفرم. راه را گم میکنم. همیشه حس میکنم چیزی قرار است از جایی پرت شود توی سر و کلهام. از آن بدتر، نمیتوان به آسانی سیگار روشن کرد. در جایی نوشته بودم: «عشق مانند افروختن سیگاری در هوای بورانیست.» پس از چندین سال دوباره نتوانستم آن نخ مادر مرده را روشن کنم. تا پاکت از جیبم و نخ از پاکتم دربیاورم چهار ماه گذشته بود و باد جن توی صورتم میزد. سال دیگری با خداحافطی دیگری تمام شد. امشب یک آن انگار همه چیز تهنشین شد. آرام نیستم. از درون سنگینم. آرامش بیرون، تلاطم درونم را به رخم میکشد. همه چیز عجیب آرام شده. و باد جن هنوز پای کار است. به ترکی میگوییم: «بلالی یئل.» بادی که با خودش بلا میآورد. در منطقه ما پس از وزش اینچنینی همیشه زلزله از راه میرسد. پیش از زلزله ورزقان این چنین بود. پیش از زلزله خوی هم این چنین بود. به خدا میگویم: «بلای بنده را میشود کاریش کرد. از بلای خودت در امانمان بدار.» میگویم: «همه را فارغ از سفید و سیاه بودنشان در امان بدار.» ادامه میدهم: «سیاسیون بندگانت را به جان هم انداختهاند، غیر از آن فکر نمیکنم بندهای با بنده دیگری پدرکشتگی داشته باشد.» بهش میگویم: «همه را در امان بدار. سیاه و سفید همه یکیست. همه را در امان بدار.» و فکر میکنم شاید ابلیس، پدر تمام سیاستمدارن بوده. فارغ از هر عقیدهای، هرکس که سیاست تندی دارد، شیطان بزرگ است. (نوشته را از تلفن همراه به لپتاپ منتقل میکنم.) بازگشت دوباره به وبلاگنویسی از در تلفنهمراه نوشتن ناتوانم کرده. میلم به نوشتن در لپتاپ بیشتر شده. شاید این شروعی باشد که بتوانم دوباره به سر و سامان دادن نوشتههای تازهتر و عقب افتادهام بپردازم. حرفهایم را فراموش کردم...
من سال نویی ندارم. سالهاست که ندارم. شاید چیزی حدود ده سال است که ندارم. پیشتر از آن را هم فراموش کردهام. شاید از ابتدا سال نویی نداشتم. اما هر سال، با امیدی مضحک، خودم را آماده میکنم تا با آرامشی درونی و سر و رویی آراسته به پیشواز سال نو بروم. شاید هم امید نیست. یک عادت است. یک حس بدل به عادت شده که دلت میخواهد انجامش بدهی. دوباره برنامه مطالعهام را تازه کردهام. شاید بتوانم از فردا به زندگی بازگردم. دوستداشتم بگویم زندگی نکبت خودم. حتی نمیتوانم به زندگی نکبت خودم برگردم. چهار صد و چهار سال عقب ماندن بود. چهار صد و سه هم همینطور. شاید سالهای قبلتر هم همینطور. جهان دوید و رد شد... آدمها دویدند و رد شدند... اما من در همان جای همیشگی ماندم. با خودم قرار گذاشته بودم که پنجاه جلد کتاب بخوانم امسال. دو سه جلد به زور خواندم و تمام کردم. همه کتابها روی میزم تلنبار شدهاند. ذوق روزانه من همینقدر است که تیترهایشان را بخوانم. نامهایشان را مرور کنم و به رخت خواب برگردم یا از خانه فرار کنم و در ایستگاه متروک نزدیک خانه سیگار دود کنم. درخت خشک بیحوصلهای شدهام که هر پرندهای را از شانهام میپرانم. دلم برای حامد و امیر و پوریا تنگ شده. و رامین. جواب تلفن هیچکس را نمیدهم. مگر امیر باشد یا کسی از خانه زنگ بزند و بگوید فلان چیز را سر راهت بخر. هرکس پیام داد و سراغ گرفت، در ماههای اخیر برایش پیام گذاشتم که میل به گفتگو و مساعدت مکالمه ندارم. از پیگیری و احوال پرسیشان تشکر کردم و ازشان گریختم. (مشغول پیدا کردن راهی برای فرستادن اپلیکیشن تماشای فیلم به خواهر زادهام بودم. در تهنشین شدهترین حالت ممکن، درگیر شدن با چنین چیزی به مدت نیم ساعت، کاملا شکنجه است. من از هرچیزی که برای من نیست نفرت دارم. کاری از دستم برنمیآید و فقط میتوانم به این فکر کنم که چقدر دلم میخواهد خودم را بکشم.)
دیگر نمیدانم چه میخواستم بگویم. همه چیز فراموشم شد... اگر جا شود، در ادامه این مطلب، شعری قدیمی را بازنشر خواهم کرد.